X
تبلیغات
امیررضا دنیای مامان و بابا - خاطرات امیررضا

امیررضا دنیای مامان و بابا

خاطراتی از دنیای قشنگ من

تعطیلات مرداد؟ +مهمونامون+تولدمامانی +++++

باغ اینکه قرار بود نیام ولی باالجبار اومدم تا خلاصه وار شرح ماوقع رو بنویسم و برم :

چهارشنبه که با کلی کل کل کردن قرار شد تعطیل شیم و نیایم و ظاهرا موفق شدیم و خداحافظی و رفتیم . شام قرار بود خاله زهرا و دائی سعید و ... بیان خونمون . امیررضا هم کلی ذوق داشت که علی میاد خونمون . اومدند و امیررضا کلی خوش گذروند . پنج شنبه شام رفتیم پارک و خوش گذروندند . جمعه هم خونه دائی حجت بودیم . شنبه صبح هم با خاله رفتیم انقلاب تا برای آموزشگاهشون کتابای زبان مورد نظر رو بگیریم و اومدیم خونه و یکشنبه صبح زود رفتند خونشون .

شنبه دوم مرداد هم تولد بنده بود که اولین تبریک صبحگاهی رو بانک اقتصاد نوین بهم گفتالبته شب قبلش بابائی بهم تبریک گفته بود . سعید و مهسا هم زنگ زدند به بابائی و گفتند کیک یادت نره وگرنه طلاقت حتمیه بابائی و عمو محمد با کیک و شمع و دسته گل اومدند . داداش هادی هم که سرباز بود اومده بود خونمون و تولد مختصری گرفتیم .

رئیس جونمون هم یادداشتی نوشته برای منشی که سرکار خانم ح با خانم ر تماس بگیرید که حضور یابند و احکام لازم آقای ج را صادر نمایند . حتما بگوئید برای رفت و آمد از آژانس تاکسی استفاده کنند و رسید دریافت نمایند. ( عین جملات ایشان را نوشتم ) بنده هم در خواب نار بودم که ایشان تماس گرفتند و پیغام را رساندند بعله اینم از تعطیلات ما که دوروزش رو فعلا در خدمت اداره محترم میباشم .

خوب فعلا بای . دوباره میرم تو ترک تا بعد که دست پر خدمت برسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 9:54  توسط مامانی  | 

از همه جا و همه چی....

 

اینا عکسهای پایان سال مهد کودک مهرگانه که دوشنبه دادند مریم جون برات آورد . شما لباس آقا گاوه رو تنت کردی و این شعر رو خوندی :

گاوم میگم ماما   غذا میخوام من غذا   یونجه و کاه بیارین    جلوی من بزارین

تا بخورم سیر سیر    بجاش بدم شیر شیر

کادوتون هم همون دایناسوره هست ( سمت راستی ) جنس نرمی داره و صداش کاملا طبیعیه . علی رغم قیافه چندش آورش خیلی دوست داشتنیه .

 

 

 

اینم مافین دستپخت مامانی که گل پسری خیلی خیلی دوست داره و از وبلاگ یکی از مامانا پیدا کردم دستورش رو ، و شرمنده یادم نیست کی بوده تا منبعش رو بگم . خیلی ترد و خوشمزه است و نیازی به فر نداره . چون گل پسری کاکائو دوست نداره این رنگی هستش . تو فنجون هم خوشگل تر درست میشه.

 

 

 

 

 

 جشن نوروز ۸۹ - مهد مهرگان

 

 جشن یلدا ۸۸ - مهد مهرگان

 

 

 

 

 

جشن تولد گروهی -۸۹ 

 *******************

دیروز غروب ساعت ۱۹:۳۰ از طرف پیش دبستانی جلسه گذاشته بودند بابا مامانا بدون دانش آموز . بعد از کلی تفکر و بالا پائین تصمیم بر این شد شما بری خونه کسری ( پسر همکارم ) کلی ذوق کرده بودی و. آخه شما و کسری عاشق همدیگه هستید .برای کسری استیکر اسپایدر من و سوپر من و پرنده ها رو گرفتیم و  ۶:۳۰ بردیمت . گفتی مامان میشه شام بمونم . گفتم موردی نداره . رفتیم جلسه و تا ۱۰ طول کشید . جلسه خوبی بود.مشاور و مربی زبان و موسس و ... اومدند صحبت کردند و فیلم و عکس از این یکماهی که رفتید را نشونمون دادند از ورزش و اردو و طناب کشی و فوتبال و تغذیه و بازدید آتش نشانی و میوه فروشی و بانک و مراسم آبلیمو گرفتن و ... .در آخر هم فیلم مراسم جشنی که خرداد رفته بودیم ولنجک رو بهمون تحویل دادند که هنوز وقت نکردیم ببینیمشون .

بعد اومدیم دنبالت که نذاشتند برگردیم و به زور برای شام نگهمون داشتند حسابی بازی کردید و نقاشی کشیدید و اومدیم خونه . حسسسسسابی خوش گذروندی و شب خوبی برات رقم خورد . همیشه خوش باشی گلکم .

**************

احتمالا دوهفته ای تعطیلیم و فعلا برنامه خاصی ندارم . شاید شاید شاید یکماهی نخوام بیام نت . البته شاید جدی نگیرید شاید دوروز دیگه طاقت نیارم و بیام . ولی برام لازمه یک کم فاصله بگیرم اگر موفق شم . چشمام اذیتم میکنه . خودم هم بد عادت شدم .

دلم برای همتون تنگ میشه . التماس دعا دارم تو این روزهاو شبهای نورانی مارو هم گوشه قلبتون جا بدین و از دعا ی خیرتون محروم نکنید . همتون رو میدوستم . کوچولوهای خوشگلتون رو ببوسید و در کنار خانواده لحظات خوبی داشته باشید . برای همتون بهترینها رو آرزومندم .

پس فعلا بای تا های

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 14:43  توسط مامانی  | 

اندر احوالات تعطیلات

سلام سلام ما اومدیم با کلی تاخیر . این مدت هم سرم شلوغ بود هم سرم درد می کرد هم... بگذریم .

ما هم مثل خیلیهای دیگه تعطیلات زدیم به جاده و رفتیم شمال.  چهارشنبه عصر که می رفتیم خونه ،گل پسری گفت مامانی فردا روز مادره چی دوست داری برات بخرم . گفتم هیچی مامانی تو خودت برام بهترین هدیه ای یه بوسه برام کافیه . . بعدش گفت وقتی بابائی اومد یه لحظه خونه میمونی من و بابائی بریم بیرون برات کادو بخریم . میخوام برات کیف و مانتو و بلوز و ش. و . ر. ت بخرم . . ( حالا چرا باید خونه بمونم وقتی آمار همه چی رو دادی ؟بماند)

بابائی با یه دسته گل و کیک اومد . بهش میگی  بابائی کادو چی خریدی ؟ دسته گل رو گرفتی دادی بهم و گفتی مامان روزت مبارک و دوتا ماچ آبدار نثارم کردی ( الهی مامی فدات شه )

ادارمون یه سکه بهمون کادو دادند . تو مراسم جشن بودیم که رئیس قسمت زنگ زد و گفت بیاین قسمت کارتون دارم . ما که شصتمون خبردار شده بود رفتیم اونم یه مبلغی تو پاکت گذاشت و بهمون داد ( طفلک از جیب خودش داده بود خانمهای قسمت هم که ماشالله .یه بیست نفری میشدند. ) صبح فرداش رفتیم شمال و هوای شمال هم که بسیار بسیار گرم بود جمعه هم بردیمشون دریا و زدند به آب و کلی بازی کردند .

چون خیلی با عجله نوشتم شکلک مکلک و آداب نگارشی نداره . عکسها هم باشه بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 10:29  توسط مامانی  | 

نتیجه آزمایش - مهمون داری - جکهای بامزه گل پسری - مهمونی و ...+ پی نوشت شنبه

اول از همه بگم الینا و ایلیای عزیز من نمیتونم تو وب کوچولوهاتون کامنت بذارم . حمل بر بی معرفتی نشه همش بهتون سر میزنم ولی ...

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

جواب آزمایش گلکم اومده چند موردش اعصابم رو بهم ریخته ،بغضم گرفته بود از صبح دپرسم ، حوصله هیچکس رو ندارم به پزشک اداره زنگ زدم و تلفنی چند مورد رو چک کردیم گفت باید با آیتمهای دیگه چک کنی . مورد خاصی نیست میدونم برای دلخوشیم گفته . میگه شاید آزمایشگاه اشتباه کرده به  دکترش نشون بده .کلی تو سایتهای مختلف گشتم و اطلاعاتی گرفتم . دلشوره افتاده به جونم /برای  امشب وقت گرفتم ببرم به دکترش نشون بدم . دعا کنید چیزیش نباشه .من دیگه تحمل شنیدن هیچ خبر بدی رو راجع به گلکم ندارم  .

یاد اون روزی افتادم که برای چشم پزشکی برده بودمت و گفتند یه مقدار جزئی آسیگمات هستش . تمام مسیر رو تا خونه گریه می کردم . وقتی برای انتخاب عینکت میرفتیم بغض سنگینی راه نفسم رو گرفته بود . باورم نمیشد گل پسرم مجبوره عینک بزنه . همش میگفتم عینک منزویش میکنه جلوی جنب و جوشش رو میگیره و ... هزار جور فکر و خیال دیگه . از تموم مادرایی که بچه های عینکی داشتند مشاوره گرفتم ولی آروم و قرار نداشتم . با کلی مقدمه چینی علی رغم تفکراتم گل پسر خیلی راحت استقبال کرد و بهونه نگرفت .به مهدش و تمام فامیل سپردم که مراقب رفتارشون باشن تا احساس بدی نسبت به عینک نداشته باشه و خدارو شکر همه رفتارشون  مثبت بودو این باعث شد گل پسری حس خوبی داشته باشه . میگفت همه میگن مثل فضانوردا شدم مثل دکترا خیلی خوش تیپ شدم ( انصافا عینک خیلی بانمکش کرده بود و بهش میومد)

 

قربونت برم من مامانی

اما وجدان درد عجیبی گرفته بودم همش خودم رو مقصر میدونستم . گفته بودم که بیست روز زودتر بدنی

ا اومده بودی و .یکهفته تو بیمارستان درگیر بودیم . دکترت میگفت یا ارثیه و یامال زایمان سخت و زودرس . ماتو فامیل کسی که عینک بزنه نداریم برای همین خودم رو مقصر میدونستم و اون آدم بی وجدانی که باعث شد تو زودتر به دنیا بیای و اینهمه اذیت شی . و حالا از اینکه دوباره تکرار شه و مساله ای پیش بیاد که ربطش به تولد زودهنگامت باشه عذابم میده . عزیزم ببخش ناراحتت کردم تو دلم سنگینی میکرد خواستم کمی بنویسم .

 

الهی بمیرم برات که اینطوری پا تو دنیای بی رحم ما گذاشتی 

 

قربون ژستت برم من با اون  عینک و اسکیت

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

دیگه بگم برات فیلم جشن نوروزتون رو دادند خیلی شاد بود میزدید میرقصیدید و یکی یکی شعراتون رو

 خوندید بچه های دیگه خیلی آروم و .کمی مضطرب شعرشون رو میخوندند. ولی تا میکروفون گرفتی دستت خیلی بلند و رسا شعر سنجد رو خوندی .

توی ظرف بلوری  --   سنجد دونه دونه    و ... که بلد نیستم بقیه اش رو بعدا مینویسم.

کلی ذوقیدم فکر نمیکردم بتونی توی اونهمه بچه و مربی و .. به این قشنگی بخونی آخه کمی خجالتی هستی . اگه بدونی چه ذوقی کردم . خیالم بابت یه چیزائی راحت شد.

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 یکشنبه توی جلسه بودم موبایلم رو نبرده بودم ساعت ۶:۳۰ که از جلسه اومدم همکارم گفت چند نفر زنگ زدند گفتم جلسه داری .دیدم بابائی زنگ زده میگه عمو جواد اینا شام میان خونمون گفتم الان زنگ زدند و .........( اینا سانسور شده)کاسه کوزمو جمع کردم رفتم خونه .بابائی یه سری کارها رو انجام داده بود مرغ گذاشته بود ماهی و برنج و ... میوه و ....

داشتم آشپزی میکردم گل پسری هم دوروبرم هرچی میگم بذار به کارم برسم میگه مامان بذار ده تا جک برات بگم میرم و دقیقا عین ده تا رو برام گفت و من باید میخندیدم وای وای وای چه جکهائی:

موز با پیاز دعواشون میشه موزه میگه تو خجالت نمیکشی توجمع بو میدی پیازه میگه تو چی میگی؟ تو جمع شلوارت رو میکشی پائینهزار پا میره عروسی تا کفشاشو درآره عروسی تموم میشه . یه بادمجون میره بازی کنه میگیرنش پوستش کنن میگه من اسباب بازیم آخه( این دیگه آخرش بود والله ) و...... اونقدر گفت تا دقیقا ده تا بشه . هر چی میگفتم مامان مهمون دارم بقیه اش باشه بعد میگفت نه حالا صبر کن تازه شد هشت . مهمونهامون ساعت ۹:۲۰ رسیدند ساعت ۱۱:۱۵ رفتند . انگار راه قرض داشتند اونم از اندیشه تا تهرانگل پسری هم سیدی کلاه قرمزیشو بخشید به ستایش . اونام براش یه سوپرمن و پیشی آوردند که تا دید رفت تو اتاقش لنگه عروسکه رو آورد و گفت من خودم هم از این سوپرمنه دارمتکراریه

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

تو ادارمون مسابقه حدیث الکترونیک گذاشتند به این ترتیب که هرروز صبح یک حدیث رو سایت میذاشتند و عصری برمیداشتند تا دوهفته . شنبه هم ساعت ۱۲ به مدت ده دقیقه تو همون سایت مسابقه بود همه حدیثها رو که سیو کردم پرینت گرفتم گذاشتم کنارم و سوالات رو پاسخ دادم و چون وقت اضافه آوردم جای خاله مهتاب و آقای خ هم شرکت کردم . از ۱۱۶ نفری که شرکت کردند ۷۰ نفر پاسخ صحیح دادند که ما هم جزو اونا بودیم و دوشنبه هم قرعه کشی داشتند که آقای خ برنده ۵۰ هزار تومنی شد . مبارکش باشه .

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

دیشب هم خونه دائی حجت دعوت بودیم که به اتفاق مادر جون رفتیم . قبلش ازت خواستم زبانت رو بنویسی که شب خسته ای و دیگه نمیتونی. نشستی تمرینات رو نوشتی و کلی غر که چرا همش سه صفحه میده من خسته میشم . حمومت کردم و رفتیم . دائی جون هم جلسه مهمی با کله گنده ها و ا .ن براش پیش اومد و مجبور شد بره و ندیدیمش تا ۱۱:۳۰ شب که اومدیم خونه . زهره کلی برامون فال حافظ میگرفت و می خندیدیم . به همه میگفت سفر کرده داری . حالا کیه خدا داند . به من میگفت یار ت در فراغت میسوزد عاشقی و ... که کلی خندیدیم و زهره میگفت عمو دیدی عمه یار داره عمو گفت اشکالی نداره من بهش اجازه دادم تا چهار تا مجازه

 از همه عزیزان میخوام دعا کنین جواب آزمایش گل پسریم مشکلی نداشته باشه .

پی نوشت شنبه :

چهارشنبه گل پسری رو بردیم پیش دکترش ، گفت آزمایشش خوبه مشکل کم خونی و ... نداره . قد و وزنش هم که خوبه . فقط بخش تیروئیدش هست که احتمالا اشتباه آزمایشگاهی هستش چون بچه ای که مشکل تیروئید داره قد و وزنش مشکل داره و مشکل یادگیری و .. داره که خدارو شکر امیررضا این مشکل رو نداره . میگفت از نظر من مشکلی نداره . ولی برای خودتون که دلشوره تون برطرف شه میتونید یه آزمایشگاه دیگه آزمایش تیروئیدش رو تکرار کنید که بازم میگم میگم از نظر من نیازی نیست . با اینکه کمی خیالم راحت شد ولیییی ... نمیدونم چیکار کنم بازم آزمایش؟ خدایا شکرت . گل پسرم رو به تو میسپارم . ازابراز محبت و دلگرمی همه عزیزان ممنونم . چقدر خوشحالم که دوست جونیهائی مثل شماها دارم . کوچولوهاتونو ببوسید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 12:17  توسط مامانی  | 

آزمایش خون -.... به روایت گل پسری+ بعدا نوشت

سلام به همه دوست جونیهام . اینبار من میخوام جای مامی بنویسم آخه اون خسته است و حوصله نداره . و به قول بابائی از وقتی اومدیم تو این خونه مامانی همش بد اخلاقه و بهونه گیری میکنه . ما که نفهمیدیم چرا؟جونم براتون بگه گفته بودیم که بابابزرگ و مامان بزرگ پدریم ( همون مادرشوهر پدر شوهر مامانیم ) اومده بودند خونمون برای عمل چشم حاج آقام . از طرفی هم شنبه و یکشنبه رو تعطیل کرده بودند که ما نتونستیم جائی بریم بخاطر همین موضوع بالا. بابائی و خاله جونم شنبه امتحان کنکور ارشد داشتند که مامانی میگفت وقتی قبول شدند قراره عکشونو تو رادیو نشون بدن. چون بابائی امتحان داشت مامی حاج آقا رو برد برای ویزیت چشمش .منم پسمل خوبی بودم و خونه موندم .

یکشنبه هم با خاله جونی و مامان رفتیم آزمایشگاه که از من خون بگیرند . مامانی از شب قبلش غصه میخورد که چه جوری بهم بگه و چطور منو ببره ( بیست روزه که امروز فردا میکرد . ) آخه من تا حالا گوش شیطون کر آمپول نخوردم به جز واکسنهام . گفتم مامانی آزمایشگاه چیکار میکنن مثل اونوقتی که رفتیم عکس بگیریم ازم اونجوریه . مامانی گفت خیلی راحت تره مامانی میری اونجا میشینی یه چیزی دور بازوت میبندند ببینند دور بازوت چقدره اگه زیاد باشه یعنی قهرمانی و غذاتو خوب خوردی . بالاخره رفتیم مامانی کلی نذر و نیاز کرد که من نترسم و اذیت نشم وقتی اسمم رو خوندند خاله گفت واااای چقدر بهت احترام میذارن اسم تورو خوندند ولی مال من و مامان رو نه . منم کلی قیافه گرفتم . بعد مامی زودتر رفت و یواشکی به خانمه گفت بچه ام نمیدونه قراره خون بده سعی کنیدنفهمه من گفتم دور بازوشو... خانمه گفت بشین بغلش کن مامانم صورتش عین گچ شده بود من نشستم بغل مامانی و سرمو سمت پنجره گرفت و گفت ببین گنجشکارو ، تابلوها رو . بعد خانمه بهم گفت مشت کن واااای چه مشتهای قوی ای داری . من کلی قند تو دلم آب شد ولی خانمه نتونست رگم رو پیداکنه رفت یه آقای دیگه اومد اونم نتونست سه چهار نفری بالاسرم جمع شدند یک کم ترسیدم مامانی گفت شما که بدترش کردین . آقاهه گفت اسمت چیه تا گفتم امیررضا یه پشه گازم گرفت ( البته آقاهه گفت پشه من بعدا فهمیدم آمپول بود ) یک کم دلخور شدم مامی کلی باهام حرف زد ولی قیافه خودش دیدنی بود همش بهش میگفتند حالت خوبه خانم انگار اون داشت خون میداد . همش زیر لب یه چیزایی زمزمه میکرد و بوسم میکرد . آقاهه گفت ما از دستگاه نوزادی براش استفاده کردیم چون رگش خیلی ریزه خدا کنه وسطش قطع نشه لخته میشه مجبوریم دوباره بگیریم مامانی که رو به بیهوشی بود گفت نه دیگه نمیذارم . خلاصه با هزار سلام صلوات کارشون تموم شد و من کوچکترین بد اخلاقی نکردم . بعد رفتیم اتاق انتظار مامی بهم بیسکویت داد ولی حالش خوب نبود نشست یک کم آب قند خورد و چشماشو بست و بعد که حالش بهتر شد بنابر قولی که داد منو برد بازارچه و. حدت و برام استیکر ژله ای و سیدی فوتبالیستها و جاسوئیچی هیولاها و کیک و شیر خرید و رفتیم خونه . توراه گفتم مامان تو اصلا چیزی ندیدی .؟ گفت نه آقاهه میگفت مشتت خیلی قویه . همچنین دور بازوت. گفتم مامان ولی فکر کنم الکی گفت پشه گاز گرفت من که میگم آمپول بود ولی من نترسیدم چون شجاعم . مامی بوسم کرد و گفت واقعا ؟ واااای فدای پسر شجاعم . تا شب هم شونصد بار هی چسب رو باز میکردم و مینداختم دور بعد میگفتم وای وای درد داره دوباره چسب و پنبه می زدند خوب مگه چیه ناسلامتی آمپولم زدند دیگه مگه نه . بعدشم خوابیدم

دوشنبه صبح هم حاج آقا و حاج خانم رفتند خونشون.و چون شهادت بود با بابائی و خاله جون رفتیم امامزاده صالح که مثلا اونجا نماز بخونیم که دیدیم وااااای چه جمعیتی . تازه چون وقت اذان بود درا رو بسته بودند مامی هم عصبانی شد . و تو حیاط نماز خوند و من و بابائی رفتیم و یه سیدی فوتبالیستهای دیگه خریدم و برگشتیم خونه .عصر نصاب اومد و پرده رو نصب کرد . منم که تازه از خواب بیدار شده بودم هی میگفتم مامانی خیلی خوشگله مگه نه مبارک باشه و این جمله رو شونصد بار تکرار کردم.

سه شنبه مامی زود اومد خونه و بعد اینکه بهم عصرونه داد گفت سرم درد میکنه میخوام بخوابم صدام نکنید و این میخوام بخوابم از 5:30 عصر شروع شد تا 7 صبح فرداش . طفلک اصلا نخوابید مگه نه . البته من که کوتاه نیومدم از 11 شب شروع کردم به صدا زدنش که مامان خیلی خوابیدی پاشو دیگه . و اون طفلک هم 12 شب مجبور شد با چشمای بسته بهم شام بده و بعد دوباره ولو شد.

چهارشنبه قبل هم با اجازتون نرفته بودم مهد که با تعطیلی شنبه و یکشنبه کلی تمرین زبان بهمون دادند آخه بی انصافا من چه جوری همه رو بنویسم . کلی غر زدم و گفتم خسته ام مامی هم دلش سوخت رو دفترچه ام برای خاله شیما نوشت که گل پسری ما خسته بود خوابید تمرینش باشه برای فردا .

راستی پیش دبستانیمو خیلی دوست دارم از تیر باید برم البته یک رو ز در میون . مامی غصه اش گرفته روزهای دیگه منو کجا بذاره . شهریور هم کلا تعطیلیم تا مهر که رسما فعالیتشون شروع میشه . یه شماره کاربری به خونواده ها میدن که کل فعالیت رو.زانه مون رو توسایت به خانواده ها گزارش میدن .دوربین هم همه جا کار گذاشتند و مارو می بینند . کارت ورود خروج هم داریم که طبق اون ساعت ورود و خروجمون رو به خانواده اس ام اس میکنند . نمازخونمو یه سیستم انگشت نگاری داره که هر کی میره نماز بخونه با اثر انگشتش دررو باز میکنه و هر کی بیشتر بره عکسش رو میزنن و کلی تشویقش میکنند کلاس تیرکمون . شنا و فوتبال و اسب سواری هم تو رده های مختلف برامون دارن فکر کنم کلی خوش بحالم بشه . البته مامانی میگه شنیدن کی بود مانند دیدن . ولی میگه اگر به هفتاد درصد ادعاشون عمل کنند خیلی عالیه .

مثل اینکه خیلی قاطی نوشتم ولی فکر کنم از مامانم بهتر نوشتم مگه نه . فعلا بدرود.Free Emoticon

بعدا نوشت:دیروز از مامی خواهش کردم نرم مهد و چون خسته بودم مامی قبول کرد و من پیش مادرجون موندم . تا مامانم رفت اداره دوباره خوابیدم تا ۱۱:۳۰ ( انگاری این خوش خوابی مسری شده ) مامان چند بار زنگ زد و هروقت مادرجون میگفت من خوابم دلشوره مامی بیشتر میشد آخه نه اینکه کم خوابم و در طول شش سال خردسالیم سابقه نداشته این مدت خواب از اون لحاظ . این مامانا هم که همش دنبال سوژه هستند که یک کم حرص بخورن و دل نگرون باشن بابا دلم خواسته بخوابم دیگه . بعد بیدار شدم و نون و پنیر و گردو خوردم که مامی به صحت و سلامت بنده شک کرد( آخه اونم در طول تاریخ سابقه نداشته که من پنیر بخورم اونم با گردو که محااااله) سر ظهر مامی اومد خونه و بهش ثابت شد که من چیزیم نیست ناهاره رو زدیم به رگ و یه دست مار پله بازی کردیم و دوباره رفت ُ ازم خواست که استراحت کنم که این یکی رو شرمنده نشد انجام بدم . غروب هم بابائی با داداش هادی ( پسرعموم که سربازه) اومدن و منو برد پارک سر کوچه توپ بازی کردیم و اومدیم خونه بعد یک کم خودمو لوس کردم منو ببرن سوپری که موفق شدم و رفتیم سک سک خریدیم . سر شام گفتم مامان من خیلی خسته ام گفت بگیر بخواب گفتم نه خسته ام ولی خوابم نمیاد. گفتم مامان کی ۱۱ میشه ساعت مامی گفت ۴۵ دقیقه دیگه چطور ؟ گفتم آخه فوتبال داره . رونالدینیو بازی داره مامی گفت بله؟داداشی گفت اون بازی نداره آخه تیمش شکست خورد گفتم وا اون که خیلی قویه . گفت آره ولی خودش بازی نکرد تیمش شکست خورد نمیدونم چرا بابائی بسی کیفور می شد و مامانی حیران خلاصه اینکه نمیدونم چرا سر سفره خوابم برد در حالی که خواب نداشتم . فکر کنم مامی گفت طرف رو ببینید مثلا میخواد فوتبال ببینه خرو پفش تا چها رتا خونه اونورتر میره . شاید منو میگفت شاید....

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 17:55  توسط مامانی  | 

خونه حیاط دار ما.....؟مریضی گل پسری + پی نوشت

سلام مامانی ، گفته بودم که یه بار رفته بودیم خونه ای رو دیدیم و شما پسندیده بودی و گفتی همین خوبه حیاط داره . قرار شد بریم اونجا تا کمی هم به میل شما کاری انجام داده باشیم . فعلا از صبح تا غروب درگیر اداره و بعدش ( دیگه بعدی هم مونده ؟) جمع و جور کردن اسباب وسائل خونه . مامانی دعا کن خونمونو بفروشیم تا همچین جائی رو برات بخریم ( الان رهن و اجاره هستش مامانی تا وضعیت فروش مشخص شه. )

جمعه حاج آقا و عمو کریم و محمد حسین اومدند خونه ما تا شنبه بابائی براشون وقت بگیره و چشم حاج آقا رو که عمل کرده بود نشون بدن و محمد حسین هم چشماشو چک کنه . اینقدر ذوق کردی که نگو . غروب که رسیدند حسابی با محمد بازی کردی ، شنبه هم به هوای محمد حسین نرفتی مهد و باهاشون رفتی مطب دکتر و حسابی آتیش سوزوندی . دکتر گفت حاج آقا اون یکی چشمش رو هم باید عمل کنه و محمد هم چشماش حساسیت داشت . قراره وقتی ما جابجا شدیم حاج آقا بیاد و چشماش رو عمل کنه . روز یکشنبه هم رفتند و شما دلخور شدی

همون صبح دیدم سرفه میکنی برای فرداش وقت دکتر گرفتم . وقتی از اداره اومدم اومدی پیشم میگی مامان چرا منو دکتر نمیبری آخه من مریضم. بعد که رفتی دبلیو سی و سرفه کردی اومدی گفتی مامان صدای سرفه منو شنیدی . و این شد که من و بابائی شرمنده شدیم و مجبور شدیم همون شب ساعت ۱۱ شب ببریمت دکتر و برای اینکه علت رو بفهمیم و از بابت لوزه هم مطمئن شیم برات رادیوگرافی سینوس ها و آدنوئید نوشت .

امروز صبح مرخصی گرفتم و بردمت رادیو لوژی . کمی ترسیده بودی و همش میگفتی میخوان چیکار کنند وقتی رفتیم تو صورتت عین گچ شده بود باهات صحبت کردم و سرتو گرم کردم و برای اینکه نترسی تو اتاق موندم وقتی کارت تموم شد گفتی مامان اصلا دردم نیومدآخه خوشگلم مگه قرار بود دردت بیاد

خوب گلکم اگه تا آخر هفته جمع و جور کنیم ممکنه بریم به قول شما خونه جدیده اجاره ای  . تا اگه ایشالله خونه فروش رفت یه خونه ویلائی خوشگل برات بخریم ان شالله

راستی مامانی رئیسمون عوض شد و به قولی بد رفت و بدتر اومد حالا کو تا بهش عادت کنیم خدایا صبر ایوب عنایت بفرما. البته به کمک قبلیه داریم یه کارائی میکنیم تا ........تا رو بعدا میگم

پی نوشت:

*گلکم دیشب عکست رو به دکترت نشون دادیم گفت سینوسها و لوزه ات مشکلی نداره و مشکلت آلرژی هستش که با این اوضاع جوی تهران طبیعیه و زود برطرف میشه . برات دو تا شربت کتیتوفن و آمیدن ( اگه درست نوشته باشم ) داده که کلی سر خوردنش غر میزنی و میگی بدمزه است . رودتر خوب شو مامانی که من تحمل سرفه هات رو ندارم . دیشب هم دوباره شومینه رو روشن کردیم و شما تا صبح لالا کردی و برای اولین بار روت پتو انداختی تاصبح . و این برای من عجیب بود چون حتی تو زمستون هم پتو نمینداختی حتی برای یک لحظه . اونقدر قشنگ خوابیده بودی که صبح دلم نمیومدبیدارت کنم.

*جدیدا همش بهم میچسبی و میگی مامانی خیلی دوستت دارم و بیش از حدبهم ابراز علاقه میکنی. و کلی ذوق پرمیکنی منو  . ولی یه چیزی رو بگم مامانی یه وقتایی از این کارت میترسم نمیدونم چرا . مسخره ام نکن نمیدونم چرا یهو یه وحشت عجیبی وجودم رو میگیره نمیدونم چیه ....خدایا کوچولومو به تو میسپرم مواظبش باش در همه حال .

اینم عکس کوشولوئیت که من عاشقشم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 18:25  توسط مامانی  | 

روزهایی که گذشت +عکس

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

خوب مامانی دیر اومدم ببخشید قرار بود سر فرصت بیام و آپ کنم . از تعطیلات شروع میکنم که قرار بود بریم شمال. صبح پنج شنبه حرکت کردیم . دائی حجت اینا هم حرکت کردند اومدند خونه ما و مادرجون رو باخودشون بردند و یکساعت بعد از اونا ماهم حرکت کردیم ساعت نزدیک 10 صبح بود جاده کمی خلوت بود و این برای ما عجیب بود به بابائی گفتم مطمئنی تعطیله نکنه ما اشتباه کردیم . تا اینکه رسیدیم نزدیک آبعلی و اووووووه چه ترافیکی . ماشینا قفل کرده بودند . دقیقا یکساعت و نیم ماشینا خاموش کردند و وایستادند . زنگ زدیم دائی تا اوضاع رو بپرسیم دیدیم اونا هم که یکساعت زودتر راه افتادند تو ترافیک آبعلی بودند . برف هم گرفته بود و هر لحظه شدید تر میشد . گل پسری که تا حالا خواب بود بیدار شد گفتم دوست داری بریم تو برفا . با بی میلی پذیرفت و بابائی سرمائی تو ماشین موند. کمی قدم زد یم و پسری با اینکه عاشق آبعلی و پیست بود خیلی بی حال یه نگاهی انداخت و گفت مامانی بریم تو ماشین . باقالی گرفتیم و رفتیم تو ماشین . البته گل پسری نخورد انگار هنوز خوابش میومد . بالاخره طلسم ترافیک شکست و راه افتادیم تا رسیدیم امامزاده هاشم . پیاده شدیم و آقا پسر رو بردم wc  و بعد مثل همیشه یه سرکی به اطراف زد و کلوچه و سک سک و آش داغ ( این یکی به سلیقه بنده که هیچوقت ازش نمیگذرم ) گرفتیم و رفتیم تو ماشین و الحق که این آش حسابی چسبید . سرتو درد نیارم 5 رسیدیم شمال. یه روز تعطیلی پرید همش توراه و ترافیک . هوای شمال هم که نگو سرد و بارونی . شما هم گرم بازی با علی و محمد حسین . و حسابی خوش میگذروندی . همش میپرسیدی مامان تا کی میمونیم چند روز مونده برگردیم . همون شب اول با علی اینا رفتی که شب خونشون بخوابی . البته من که میدونستم مردش نیستی ولی خوب به اصرار و التماس شما و علی گذاشتم بری و خودم گرفتم خوابیدم . البته گوشیم رو گذاشتم کنارم تا.... . بعله تازه چشمام گرم شده بود که دیریریریری موبایل زنگیدو خاله پشت خط که بابا بیا بچه ات رو ببر . کلی باهاش بازی کردیم حالا که میگم بخوابیم میگه نه من میرم پیش مامانم بخوابم . محمدآقا میگه پس چرا گفتی من با علی میخوابم ؟. امیررضا هم برگشته میگه دیوونهبعد با عمو محمد برگشتی پیش مامانی . مال بد بیخ ریش صاحبشوقتی هم اومدی یواشکی کنار بابائی دراز کشیدی و روت نمیشد بیای پیشم وقتی صدات کردم بدو اومدی بوست کردم و بغلم خوابیدی و خوشحال از اینکه سین جینت نکردم لالاکردی.البته این نهضت شما و علی و باهم بودن همچنان ادامه داشت . شنبه هم از صبح خونه خاله بودیم و شام قرار شد براشون پیتزا بزاریم آخه نه اینکه پیتزاهام عالی میشه شمال هم درخواستی زیاد دارم از اون لحاظ تازه شامم رو تموم کردم که خاله مهتاب ( همکارم ) زنگ زد و گفت بابائیش فوت کرد حالا اون گریه و من گریه رفتم یه گوشه که کسی منو نبینه که نمیدونم کی گفت که همه فهمیدند و یواشکی سرک می کشیدند و میرفتند . مادرجون یه نگاهی کرد و بعد فهمیدم اونم رفته آشپزخونه و یواشکی به گریه من گریه میکنه . خاله هم برای اینکه بغضش نترکه رفت تو جمع نشست تا .... بهرحال عزیزم اینم از قصه خاله مهتاب که عروسیش شد عزا. روز یکشنبه هم بعد از ناهار راه افتادیم تا دیگه برگشتمون رو هم به ترافیک نخوریم و از طرفی دوشنبه کمی به خونه برسم و به خاله مهتاب هم سری بزنم حاج آقا و حاج خانم هم باهامون اومدند تا حاج آقا چشماش رو عمل کنه . بازم جاده کمی شلوغ بود و یه ۵ ساعتی طول کشید تا برسیم تهران .وقتی رسیدیم کادوی ولنتاین شما و بابائی رو که عطر بود بهتون دادم که شما هردوشونو برای خودت برداشتی و گفتی شماها که عطر زیاد دارین من فقط یکی دارم اینم مال من بشه . البته مامی کادو نگرفت چون بابائی یادش نبود و درگیر کارهای باباش و .. بود و بقول خودش روز و ماه و سال و زمان از دستش خارج شده بود .

البته بعدش روز چهار شنبه که سالروز عقد مون بود جبران کرد. 

 دوشنبه هم به (خاله زهره ) همکارم زنگ زدم و باهم رفتیم خونه مهتاب جون . الهی بمیرم خیلی خسته و داغون بود هم خودش و هم مامانش . ایشالله خدا بهشون صبر بده .

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

چهارشنبه ( سالگرد عقدمون )هم حاج آقا چشم راستش رو عمل کرد و سه چهار ساعتی تو بیمارستان بود و مرخص شدند و اومدند خونه و چون خواب بود ما هم بی سر و صدا کادو رد و بدل کردیم و وقتی بیدار شد کیک رو آوردیم . من و گل پسری برای بابائی شلوار کتان خریدیم با یه تراول بهش کادو دادیم . (چون وقت نداشتم چیزی بخرم )بابائی هم چای ساز کن وود برای مامی خرید و کادو ی پسر گلم یه عروسک ببری و یک اسپایدر رقصان که در مجاورت نورسرشو تکون میده و یک ماشین که مداد تراش هستش.:پای گل پسری رو میبینید. عکسها بد شده ببخشید

راجع به زبان هم بگم که کارنامه بهمن ماه که ترم یک بود رو دادند که همه رو عالی شده بودی .حروف 

s-t-a-i-p-n و کلماتزیادی  که از این حروف تشکیل شده به همراه    نوشتن و تلفظش رو یاد گرفتی . شمردن اعداد ۱ تا ۲۰رو یاد دادند که البته شما بیشترش رو هم قبلا بلد بودی .رنگها و ... رو هم بلدی :

 

حروفی که روی کتاب نوشته شده رو در هر ترم یاد میدن.

کارنامه گل پسری

نقاشیت هم پیشرفت داشته . علاقه ات هم به نقاشی زیاد شده هرروز که از مهد میومدی شروع میکردی به نقاشی و رنگ آمیزی و من که میومدم بهم کادوش میدادی.

این نقاشی رو تو کامپیوترم کشیدی و ازش پرینت گرفتی و خودت هم تاریخ زدی

بابائی هم که طفلک هفته پرکاری داشت هرروز باید حاج آقا و حاج خانم رو می برد دکتر چشم یا دکتر قلب . دو سه روز بعد عمل باید هر دوساعت تو چشمش قطره می ریختیم که شب اول برای بابائی موبایلش رو تنظیم میکرد و هر دوساعت زنگ می زدو بابائی بیدار می شد . ولی بعد دکترش گفت توبیداری قطره بریزیم و موقع خواب نیاز نیست و ما معاف شدیم

پنج شنبه هم رفتیم اندیشه خونه عمو جواد برای ستایش هم یه عروسک ببری عین مال خودت خریدم و بهش دادی .:

 شب هم خاله و پسر دائی مهدی بابائی هم اومدندخونشون که دوتا پسر داره امیر علی و امیر محمد که هر دو ازت کوچیکترن . امیرمحمد که هنوز دوسالش هم نشده بود همش دنبالت میومد و یه جورائی شماهم بدت نمیومد باهاش بازی کنی و حسابی خوش گذروندید و البته خونه رو روی سرتون گذاشتید . بعدش رفتیم بیرون و شما برای خودت استیکر ژله ای خریدید خدا کنه دیگه نیاری به در و دیوار بچسبونی که لکش با هیچی پاک نمیشه .:

جمعه هم که دیگه سروصداتون قابل تحمل نبود بابائی سرتونو به گل یا پوچ گرم کرد و حسابی استقبال کردید مخصوصا امیر محمد فینگیلی که اصلا نمیدونست چی به چیه ولی با خنده شما میخندید و تو بازیتون شرکت می کرد و الحق که همیشه درست میگفت.بعد از ظهر هم برگشتیم خونه و حاج آقا و حاج خانم اونجا موندند. 

امروز هم که دارم ویرایش میکنم شما اومدی اداره و برام نقاشی میکشی و میگی مامان تفاوتها رو بگو . منو میگی کلی ذوقیدم و بسی کیفور شدم از این بازی :(ببینم خوانندگان عزیز مثل خودم زرنگند و میتونند تفاوت دوتا خونه و آدمکها رو بگن یانه ؟)

ضمنا یه خواهر کوچولو هم برات خریدم که تا کلاشو درآوردی گفتی مامان این کچله و زود کلاهشو گذاشتی که آبروش نره اینم عکسش:(دومی از راست که صورتی پوشیده، اسمش هم شد لیلا)

:داداشای دیگه اشکان ، سینا و پویا هستند

 تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

ضمنا سلدا جون ( تو پیوندها آدرسش هست .وبلاگhttp://seldaphoto.persianblog.ir) زحمت کشیدن و برات چند تا عکس برای کارت نوروز درست کردند که همینجا ازش تشکر میکنیم . سلدا جونم دستت درد نکنه عزیزم . امیدوارم شما هم سال خوبی سرشار از موفقیت داشته باشی. اینم عکسهات:

 

  

 

 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

پی نوشت :برای نوروز تو مهد کودک یه شعر بهتون دادند که باید بخونید:

شعر تک خونی هفت سین :

امیررضا:(سنجد): از تو ظرف بلوری       سنجد دونه دونه     

                        تبریک سال نوروز      واسه شما میخونه

                         عید شما مبارک    عید شما مبارک

گل پسری هم با کلی ادا و ناز و حرکات سر و دست واسه مامی میخونه .امیدوارم تو جشن مهد هم به همین قشنگی بخونی.

شعر گروهی بعد از تک خونی ها:

شکوفه ها میخونن     نوروز چقدر قشنگه      با اینهمه بنفشه      عید ما رنگارنگه    

ما بچه های ایران هم بزرگ و هم کوچیک     با همدیگه میخونیم      عید شما مبارک

اینم یه شعر گروهی دیگه:

گل در اومد    بله....     بهار اومد   بله ....        پروانه ها میپرن دنبال هم  می زارن   به به به (۲)

باز دوباره از راه اومد بهار زیبا          این حاجی فیروز می خونه ُ نغمه دلها

با خودش آورده صفا برای ما     شادی آورده برای شماها

و یه شعر دیگه که بعدا مینویسم

+ نوشته شده در  شنبه 8 اسفند1388ساعت 19:0  توسط مامانی  | 

کوه پیمائی و برف شدید+ عکس

گلکم پنج شنبه شب موقع خواب گفتم بچه ها فردا کجا بریم ؟ دیزین ؟ توچال یا آبعلی؟

بابائی : هیچکدام . تا لنگ ظهر میخوابیم     مامانی: گزینه هیچکدام نداریم یکیشو انتخاب کن

امیررضا: مامانی آبعلی .نه نه توچال . اصلا بذار تصمیم بگیرم فردا بهت میگم باشه مامان .

باشه عزیزم شب بخیر.

صبح جمعه: مامانی من تصمیمم رو گرفتم بریم آبعلی.

بابائی : آبعلی ممکنه برف و بارون باشه نمیچسبه . هوام یه خرده سرده . خوب دیزین هم که دوره و خسته کننده میشه امروز هم حالش نیست. بابا همون توچال . پس بجنبیم که امروز جمعه است و ../

آقا مابارو بندیلمون رو جمع کردیم و به اتفاق دائی سعید و خاله جون راه افتادیم . رسیدیم ولنجک و اووه چه ترافیکی . چقدر آدم ؟ رفتیم بلیط تله کابین بگیریم که دیدیم بعله یه صفی داره اون سرش ناپیدا هرچی رفتیم به تهش نرسیدیم حالا ساعت چنده ؟ ۱۲ ظهر . اگر تو صف میرفتیم دوساعت دیگه هم نوبتمون نمیشد اگرهم میشد که بلیط نمیدادند بهمون تو اون ساعت . دائی سعید و بابا گفتند بیائید کوه پیمائی ،خودمون پیاده میریم بالا .شما هم اگه حالشو ندارین برید تو صف همدیگه رو ایستگاه دوم میبینیم . مارو میگی ماهم به رگ غیرتمون برخورد و گفتیم ما هم میایم مگه ما چمونه از شماهم قویتریم . ( که ای کاش غیرتی نمیشدیم)آقا راه افتادیم و هنوز بیست دقیقه نشده من و خاله دیدیم نمیکشیم و نفس نفس زنان یه گوشه نشستیم . من و خاله اینجوریبابا و دائی سعید اینجوری. ماهم که کم نیاوردیم گفتیم بزن بریم ، هر چی بابائی گفت بابا برگردیم همینجاشم بسه برای اولین بارتون  . رنگ به صورتتون نمونده . گفتیم نه باید بهتون ثابت کنیم که میتونیم . تازه پیرمرد پیرزنا رو که میدیدم بدتر حرصمون میگرفت مگه ما چی از اونا کمتره.( خوب معلومه همه چی ،اونا یه عمره کوه پیمائی میکنن ما همش خوردیم و خوابیدیم و هروقت اومدیم اینجا فکر تفریح بودیم کی پیاده رفته بیدیم که دوم بارمون باشه؟ )حالا داشته باشید هوای برفی رو که هر لحظه برفش بیشتر میشد و عین ننه سرما شده بودیم رو سرو صورتمون پر برف.بابا این مسیر هم که هی کش میومد تموم شدنی نبود یکساعت رفتیم ولی هنوز نصف نشده بود حالا نه راه پس داشتیم نه راه پیش ، نه نای بالا رفتن داشتیم نه پائین اومدن.امیررضا که همش رو کول دائی جون بود و با همه این اوصاف میگفت وای چقدر خسته شدم کی میرسیم ( رو رو برم هی)آقا به غلط کردن افتادیم . همش میگفتیم و میخندیدیم ( آقا خری ، قاطری چیزی پیدا نمیشه ؟ اگه غش کنیم بیفتیم چی شاید یکی دلش سوخت و جمعمون کرد. آقا آمبولانسی چیزی ندارید؟و...)و قرار شد سعید و بابائی و امیررضا جلوتر برن تا ما بهشون برسیم اینجوری اقلا اونا هی گرم و سرد نمیشدن. اونا رفتند و من و خاله هر ۵ دقیقه مینشستیم و نفس تازه میکردیم تازه به هر پیچ میرسیدیم میگفتیم این آخریه ولی هی هی این آخریها همینجور ادامه داشت . تله کابین که از بالاسرمون میرفت و صدای خنده و شادی میشنیدیم آهی از اعماق وجودمون بر میاوردیم که هی ، ای کاش ما هم اون بالا بودیم گفتم اگه برسیم بالا حتما باید یه پرچم به نام خودمون اون بالا بذاریم . آخ که کشتیم ما خودمون رو . حالا خوبه اورست و سبلا ن و آرارات رو ما فتح نکردیم .پیچ آخر رو دیگه لاک پشتی رفتیم دیگه نا نداشتیم از دور دیدم دائی سعید داره میاد گفتم ای نامردا رسیدند و ناهار خوردند و .. . چائی به دست اومد آخ که چقدر چسبید بالاخره رسیدیم هوررررا ما رسیدیم آخ جون ما رسیدیم لیلیلیلی ما رسیدیم .ساعت شد یک . دقیقا دوساعت ما راه رفتیم .  چائی خوردیم و خودمون رو ساختیم تازه فهمیدیم هوا چقدر سرده چقدر هم برف شدید شده بود امیررضا هم کلافه . ایستگاه دوم هم که میدونید از رستوران و... خبری نیست بلیط گرفتیم اومدیم پائینناهار خوردیم و در حالیکه عین بید میلرزیدیم برگشتیم خونه . وقتی اومدیم پائین دیدم گل پسری هی برمیگرده پشتشو نگاه میکنه گفتم چیه مامان ؟ میگه مامان خانم عبدلی ( مدیر مهدشون ) هم اومده . برگشتم دیدم آره ،سلام و علیک کردیم و اون طفلک میگفت دیدم یکی هی نگام میکنه ولی نشناختم ( آخه بنده کلی پسری رو پوشوندم هیچیش پیدا نیود ، کلاه سوئی شرتش ، شال وکلاه خودش و در آخر کلاه مامانی . دستکش بافتنی ، دستکش چرمی و یک چیز خنده دار ( یه جوراب هم زیر دستکش هاش گذاشتم تا سردش نشه)با همه اینها بازم دستش یخ کرده بود . خوب طفلی حق داشت ندونه این بچه اسکیمو کیه ؟

وقتی میرفتیم بالا تازه قرار بود برف بگیره ولی تا اومدیم پائین دیدیم همه جا سفید شده و برف شدیدی میباره . گفتیم این شانس گندی که ما داریم تا حالا که برف نمیومدولی حالا که مااومدیم اینجا برف بازی ،فکر کنم اگه برسیم خونه اونجا هم یک متر برف نشسته .

مامانی از گذاشتن عکس معذورم ُ هرچی گشتم یکیش رو بذارم دیدم تو ش یکی از مادوتا پنچر شده ها هستش .

 بعدا نوشت: گلکم چند تا عکس رو با یکسری تغییرات گذاشتم البته بد و بی کیفیت ، نگی چه مامانیه با این عکس گذاشتنش ، نمیذاشتی سنگین تر بودیها.

                                                            شروع کوه پیمائی ، یک عدد روح خاله در تصویر دیده میشود

                           دائی سعید و امیررضا در ابتدای مسیر آماده و سرحال.

در اواسط راه یک عدد مامانی پنچر شد

هی هی بابائی چه زود موهاش سفید شد

              ه اله نور رو حال میکنید

اینم دائی سعید:

اینهم یک فروند بابائی و مامانیالبته استتار کردم که شناخته نشم

چیه نیگا نداره وقتی تلویزیون به من نرسه مجبورم اینجوری کارتون ببینم ،

دیدن تلویزیون بطور سیار

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 15:34  توسط مامانی  | 

ماموریت بابائی،زبان فونیکس ،دعوابا گل پسری و....

گلکم سلام ،بابائی جمعه رفت ماموریت . و بالطبع هر وقت بره ماموریت مامانی غصه داره . ولی چون خاله جون اومده پیشمون منم چیزی نگفتم . مهدتون هم دوره زبان فونیکس گذاشتند هرروز از ساعت ۱ الی ۴ عصر . اول مردد بودم و میترسیدم خسته شی و از زبان زده شی آخه همینطوریشم یکشنبه ها و سه شنبه ها زبان داشتی که بعد از ثبت نامت قرار شد اونو بردارند . برخلاف انتظارم تو این دوروزی که رفتی خیلی خوشت اومده چون همش بازی هستش و در قالب بازی یاد میدن . شنبه سفال داشتید و رنگها رو یاد گرفتی و دیروز هم تصویر مار بود که توسط اون حرف اس رو یاد گرفتید . البته کار منم زیاد شده یک سری تکلیف هم تو خونه دارید که باید باهات کار کنیم دیشب شمارش اعداد و رنگها و یه شعر راجع به رنگین کمون بود که باید کار میکردیم که چون قبلا بلد بودی خیلی اذیت نشدیم .

~~19عزیز مامان بابت دیشب هم معذرت میخوام ، نمیخواستم اینجا بنویسم آخه روم نشد ولی خوب میخوام وقتی اینا رو میخونی نگی چه مامان بدی دارم منو ببخش عزیز دلم میخوام بدونی که همه عمرم هستی و من عاشقتم .

ماجرا از این قراره که دیشب شما هی به پروپای من میپیچیدی و سربسرم میذاشتی خیلی مدارا میکردم ولی شما هی بهونه میگرفتی باهات بازی کردم و وقتی خواستم لباست رو عوض کنم میگفتی میخوام لخت باشم آخه خنک میشم . منم گذاشتم یک کم هوابخوری و بعد که خواستم بلوزت رو بپوشم رفتی رو دسته مبل و عینکت رو پرت کردی . منم نمیدونم چی شد دستم صورت نازت رو نوازش کردhit2 و شما هم زدی زیر گریه و البته هر چی کلمات زیبا بود نثار من بخت برگشته کردی آ.. ال.پ.رو....بزنم دندونات رو خرد کنم ( این کلمات خوشگل رو از کی یاد گرفتی بماند) . وگوله گوله اشک میریختی . رفتی اتاقت و گفتی برای چی زدی تو گوشم دردم گرفت ( الهی بمیرم ولی قسم میخورم یواش زدم )خاله اومد نوازشت کرد و گفت برو عذر خواهی کن نباید مامی رو اذیت کنی حرف بد زدی بهش وووووو. گفتی خاله تو بگو .خاله گفت نه شما خودت برو مامانی ناراحته . بهرحال اومدی آشتی و بوس و عذرخواهی و ( بله دیگه زندگی شیرین میشود) بعدش با هم بازی کردیم و شب موقع خواب اومدی بغلم و گفتی مامان خیلی دوستت دارمگفتم عزیزم الهی فدات شم منم دوستت دارم من عاشقتم خوشگلکم . گفتی مامان اگه عاشقمی پس چرا منو زدی؟( خدایاااا این بچه تا شش ماه دیگه اینو به رخم میکشه و هر کی رو دید میگه و اگه ندیدپیغام میفرسته که ایها الناس این مامانی منو زد.فکر کنم حالا حالاها منو با این حرفاش چوب کاری میکنه تا من باشم بدرفتاری نکنم خودم کم وجدان درد دارم اینم هی میگه)گفتم مامانی شماهم دلمو شکوندی . من غصه خوردم میدونی چقدر خجالت کشیدم اون حرفا رو بهم زدی گفتی خوب میخواستی دعوام کنی دیگه چرا میزنی ؟گفتم مامانی من که معذرت خواستم.شما هم  گفتی مامان منم معذرت میخوام بیا دلتو ببوسم خوب شه اصلا بیا چسب بزنم شکستگیش خوب شهبهر حال این ماجرای دیشب من . مدام لپ خوشگلشو میبوسیدم و ناز میکردم هی نیگاه میکردم که نکنه واقعا دردش گرفت ولی نه اینکه انتظارش رو نداشت برای همین گفت دردم گرفت قسم میخورم خیلی خیلی یواش زدم در حد یه نوازش بود . تا صبح بالا سرش بیدار بودم و غصه خوردم . یکی نیست بگه آخه  مرض داری تو بی جنبه . سه تا کتاب داستان هم برات خوندم و شعر انگلیسیت رو هم کار کردیم و با صدای بلند اپرا اجرا کردیم و خوابت گرفت چشمات داشت گرم میشد اومدم در گوشت گفتم مامانی منو میبخشی؟شما هم گفتی آره مامان گفتم که چند بار میپرسی؟ .بعد دست کوچولوتو دور گردنم انداختی و لالا کردی و مامی تاصبح نگات کرد و غصه خورد . منو ببخش مامی برای صدمین بار معذرت میخوام .

صبح هم بیدار شدی اومدی بغلم خودتو لوس کردی و تو رختخواب یک کم بازی کردیم و بیدار شدی بهت شیر و خرما دادم . گفتی لباس ورزشی قرمزه رو میخوام برات پوشیدم و مریم جون اومد دنبالت و رفتی مهد خدا پشت و پناهت عزیز دل مامانی.

حالام برای دل خودم چند تا عکس از گذشته ها میذارم( انگار حالا چند سال شده) آخه از صبح رفتم سراغ عکسهات و یه دل سیر نیگات کردم:

مامان فدای اون نیگاه نازت بشه

 

 

من عاشق این دوتا عکستم مامانی

 

 

 مامانی همین الان یکی خبر آورده یه کامیون عقب عقب میرفته حواسش نبوده یه دختر دانشجو رو زیر گرفته و ... . حالم بده اعصابم خرد شد همینجا متنم رو تموم میکنم اگه بد نوشتم منو ببخش .

پی نوشت ۱:بابائی دیشب اومد خونه یه تفنگ خوشگل برات خریده بود. دائی سعید هم اومد.بابائی کلی ماهی کفال هم خریده بود بابائی که رفته بود جابجاشون کنه میرفتی نگاه میکردی میگفتی بابا اسمش چیه ، چی میخورن که بو میدن .( گل پسری عاشق ماهی هستش )

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 10:10  توسط مامانی  | 

خرمگس - زلزله - مریضی -داداشی و...

امروز من جای مامانم مینویسم:

بابائی در رو باز گذاشته و یه وقت دیدیم یه چیزی عین جت اینور اونور میره من و بابائی هم دنبالش ، گفتم باباااااااااائی این چیه ؟. بابائی گفت خرمگسبه نظر شما بابائی من حرف بدی زد ؟خلاصه هرچی دنبالش میکردم نتونستم بگیرم چقدر تند میرفت آخرش عصبانی شدم و گفتم خوبه بهت بگم گاو مگس آره ؟ خوب وایسا بگیرمت دیگه ،مامانمو میگی خوب چیکار کنم فکر کردم بابائی به مگسه فحش داده بهش گفته خرمگس منم گفتم گاو مگس مگه چیه.

مامان زلزله چیه ؟ اگه بیاد خونه ها خراب میشن ؟آدمها میمیرن ؟ چرا خدازلزله میاره ؟ اگه بیاد ما چیکار کنیم ؟تهران تاحالا نیومده ؟ چرا نیومده ؟ یعنی نمیاد و.....

مامانی برام توضیح داد که زلزله چیه و چه جوری میاد و لزوما همه نمیمیرن اگه بدونن که چیکار کنند و به من یاد داد کجاها وایسیم امنتره . گفتم مامان اگه مهمون داشتیم و نی نی داشت چی ؟ آهان فهمیدم میزارمش زیر میز کامپیوترم مامی گفت نه هرجا مامانش هست بغلش میکنه کنج دیوار  جای خوبی براشونه . و من همینجور مامان چرا چه جوری کی کجا و؟؟؟؟؟؟؟؟مامانی هم وا خوب مگه چیه نینیم دیگه کنجکاوم

پنج شنبه مامی احساس کرد من مریضم هیچیم نبودا الکی گیر داد ، بابائی هم میخواست بره ختم خاله اش که فوت کرده بود ، اول منو برد دکتر و بعدش رفت. مامی یک کم ناراحت شد آخه هر وقت من مریضم یا مامی ، بابا یه جائی کار داره یا ماموریته البته طفلی مقصر هم نیست خوب مجبوره چیکارکنه . بهرحال مامانی هم کلی به من رسید و برام سوپ خوشمزه و آب پرتقال و .. . همش هم باهام بازی میکرد و کتاب میخوند و باهام سیدی نگاه کرد. جمعه هم خاله جون اومد که پیشم باشه منم خوشحال شدم و شنبه گفتم من که خوب نشدم باید خونه بمونم و موندم .

مامی هم که از اداره اومد برام یه عروسک کچل خوشگل خرید که شده داداشیم واول اسمش رو گذاشتم علیرضا، اما حالا سجاده شاید هم اسمش عوض شه( اسم داداشم دیگه حمید نیستا نظرم عوض شد) . میزارم رو پاهام میخوابه ، باهاش بازی میکنم و به مامی میگم بهش میمی بده . وقتی خوابه نمیذارم کسی حرف بزنه همه باید ساکت باشن. همش هم میگم مامان باهاش بازی کن خوب گناه داره . بچه است بهش غذا بده یه بار مامی عصبانی شد و گفت بابا این چه داداشیه تو داری خسته ام کرد. منم ناهارت شدم گفتم مامان نینیه گناه داره چرا دعواش میکنی؟ مامانی هم عذرخواهی کرد . گفتم مامان از کجا میگی پسره؟ گفت آخه کچله یه ذره مو داره گفتم خوب مامان بچه ها دنیا میان نی نی هستند مگه همشون مودارند یعنی دخترا کچل نیستند ؟ مامان گفت چرا ولی این از قیافه اش مشخصه پسره . سرتونو درد نیارم حسابی سرگرم نگهداری از داداشم هستم .ولی هنوز نفهمیدم از کجا معلوم که این پسره ؟؟؟؟؟؟ 

اینم داداشی کچل من .

این آقا خوشگله رو که میشناسید ، منم دیگه داداشی بزرگه

نقاشیم خوشگله مگه نه؟

این برگه مسواکمه ، خاله آذر اول ماه داد هرشب مسواک زدم یه دونه رد پا رو رنگ میکنیم ، امروز تموم شد میبرم خاله بهم جایزه بده.( امروز ۳/۱۰/۸۸ )

اینم جایزه ماه قبلم برامسواک ، سنجاق سینه بید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 12:53  توسط مامانی  | 

خانه کسری

گلکم مامان کسری زنگ زده بود و می گفت توروخدا یه روز امیررضا رو بیار مهد اداره .مگه نگفتی ماهی یه بار میاریش.گفتم مگه چی شده؟می گفت کسری هر صبح که بیدار میشه میگه اگه امیررضا توی مهد نیست من مهد نمیرم چرا امیررضا هیچوقت نمیاد؟و صبحها با گریه میاد و تموم همسایه ها سر صبح بیدار میشن از سروصداش. تورو خدا بیارش .گفتم خیلی خوب امروز که از مهدش اومدمیارمش شما منتظرش بمونید . سرویست کمی دیر اومد و من زنگ زدم به مامانش و گفتم شما بیائید سمت ما. اونا اومدند و شما از دیدن هم کلی ذوق کردین البته کسری از من خجالت میکشید سرش پائین بود و یواشکی نگات میکرد.گفتم حالا بریم اداره من تا باهم بازی کنید کسری دست مامانش رو کشید که نه ، بگو امیررضا بیاد خونمون. حالا از اینور شما میگفتید نه کسری بیاد بالا با کامپیوترت بازی کنیم . کسری رو که آوازه لجبازیش به گوش فلک رسیده بود رو نتونستم راضی کنم بنابراین شمارو راضی کردم که باهاش بری. قرار بود دوساعت بعدش بابائی بیاد دنبالتون که این دوساعت هی هر ساعت از جانب شما تمدید شد و تا ساعت ۹ شب طول کشید. برای شام دعوتمون کردند که گفتیم مهمون داریم و نشد بریم. هر یکساعت هم زنگ می زدم و گزارش میگرفتم . حسابی خوش میگذروندین و هر وقت زنگ میزدم میگفتی خاله بگو مامانم دوساعت دیگه بیاد . ای ناقلا نه از اون نرفتنت و نه از اون نیومدنت .بعد بابای کسری زحمت کشیدن شمارو آوردنت خونه و بالاجبار از هم جدا شدید. خوشحالم بهت خوش گذشت مامانی . الهی بمیرم که تو خونه تنهایی و همبازی نداری . واقعا یه معضل شده برای بچه های ما یه دونه بودن و نداشتن خواهر برادر .

فرداش که از سرویس تحویلت گرفتم دم در وایسادی و گفتی مامان قراره کسری بیاد ؟گفتم نه دیگه قرار نیست هر روز بیاد. لب و لوچه ات آویزون شد که چرا نمیاد زنگ بزن مامانش بیاره . گفتم نه اونا رفتن خونه مامان جونشون .( دروغ مصلحتیه دیگه )

هر روز و هر ساعت رو مخ منی که مامان کسری رو دعوتش کنیم ، مامان زنگ بزن خاله ،علی رو دعوتش کن و........

یه چند تا عکس بزارم :

پیتزای خانواده به سفارش گل پسری ، طاقت نیاور د عکس بندازم داره ناخنک میزنه

 عاشق این مدل خوابیدنتم.

هر چقدر من از لباس فرم مهد بدم میاد گل پسری عاشقشه . با اینکه اجباری نیست همش دوست داره بپوشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 19:15  توسط مامانی  | 

آخر هفته - مهمونی - مهمانداری - توچال -

چهارشنبه که شد گفتم آخ جون دوروز تعطیلیم یه پدری از خواب در میارم آخه هفته پرکاری داشتم و خواب خوبی نداشتم منم که عین اون موشه تو مدرسه موشها همش پی یه فرصت برای خواب هستم حالا داشته باش ماجراها رو .

چهارشنبه: من اداره ام بابائی زنگ زده و میگه عموو زن عموش شب میان خونمون( از شهرستان اومده بودند و و قت دکتر داشتند ) آخر هفته بود و اداره کلی کار داشتم گفتم شما برو خونه و بازار شام رو جمع و جورش کن من خودم با گل پسری میام . ساعت ۵ به هزار زحمت کارها رو راست و ریز کردم و راه افتادیم . رسیدم خونه بابائی گفت یکی از آشناهاشون هم باهاشونه . ( ظاهرا چند روزی که تهران بودند خونه اونا بودند و امشب با اونا میومدند )  زودی دست بکار شدم تا قبل از اینکه اونا بیان شام رو حاضر کردم ( دوست ندارم وقتی مهمونا میان کارهام مونده باشه) خداروشکر تو ترافیک موندند و دیر اومدند و البته از اون ور تا ۱۲ شب موندند تازه موقع رفتن خانم دوستشون اصرار که فرداشب خونه ما هستید از اون اصرار و از من انکار تورو خدا دست از سر کچلم بردارید دیگه . گفتم تماس میگیرم آخه شاید مهمون بیاد برامون ، گفتش مهمونتم بیارید میخوام با بچه هام آشنا شید .( شکلک جیغ زدن نداشتم اینجا رو جیغ بزنید بنفش باشه بهتره )

پنج شنبه : ۸ صبح بیدار شدم و دیدم تنبلا خوابند منم که نمیتونم تحمل کنم وقتی من بیدارم بقیه خواب باشند پس باید بیدارشون میکردم با اراده پولادین رفتم بالاسرشون و گفتم بلند شید بریم توچالآخه خیلی وقت بود قول آبعلی رو به گل پسری داده بودم که خوب دیگه تبدیل به توچال شد. گل پسری که خواب از سرش پرید . بعد از صرف صبحانه بار و بندیلمون رو جمع کردیم البته با چه مشقتی، عینک گل پسری پیدا نشد چون قبلا خودش جائی گذاشته بود و یادش نمیاد کجا گذاشته دستکش بافتنی اش رو برداشتم ولی چرمیشوپیدا نکردم و این شد که یکی از دستکشهای بوکسش رو برداشتم. دستکش مامی  یافت نشد ( نگین چقدر شلخته آخه تو این هوای گرم تهران دستکش سیری چنده . چه میدونم  کجا گذاشتم ؟) بهر حال راهی شدیم و رسیدیم توچال . امیررضا میگه مامان پس برفها کجان چرا اصلا برف نداره ؟ خوب تقصیر من چیه که چند روزه هوا گرم شده و برف نداریم . کلی رو مخ بنده راه رفت که چرا نرفتیم آبعلی اینجا که برف نداره من با چی بازی کنم ؟ منم کلافه شدم و گفتم نمیشه غر نزنی ؟آقا اونم گیر داد که خودت غر نزن نمیشه خودت غر نزنی ؟ گفتم نه نمیشه من باید غر بزنم

جونم برات بگه از ایستگاه دوم نشانه هائی از برف یافت شد و بنده رو سفید شدم رفتیم استگاه پنجم و برف بازی و حسابی به پسری خوش گذشت و البته صورتش عین لبو سرخ شده بود . با اینکه کلی لباس تنش کردم . با بابائی کشتی گرفتند و رو برفها ولو شدند گفتم بیا چیزی بخور گرم شی آقا گیر داده الا و بلا من ذرت مکزیکی میخوام حالا من از کجا بیارم الله اعلم . منو غذاهارو براش خوندم میگه من هیچکدومو نمیخوام به زحمت چند تا قاشق آش بهش دادم تا گرم شه . چشمش خورد به چندتا پرچم کشورهای مختلف که اون بالا بود میگه برام بخر فروشنده میگه اینا فروشی نیست . لب و لوچه اش آویزون که بگید همینجوری بهم بده اگه فروشی نیست ( رو تو برم ) بابائی قول داد بعدا براش بخره و اونم راضی شد بعدش دوباره بازی.  منم که پنجه هام یخ زده بود هرچی التماس میکردم برگردیم زیر بار نرفت که نرفت . تاب و سرسره هم بازی کرد و گفتم ببین اگه نریم بلیطهامون باطل میشه و راضیش کردم برگردیم . اومدیم پائین و فر چیپس خوردی و برگشتیم خونه . تجریش یه جوراب اسپایدر و استیکر شگفت انگیزان خریدی و تو ماشین خوابت برد و اومدیم خونه ساعت ۵:۳۰ شده بود تازه غصه ام گرفته بود که شب هم باید بریم مهمونی زورکیآی زور داره آی زور داره که نگو . توچال که بودیم موبایلا آنتن نمیداد و گفتیم الانه که زنگ بزنند و ما جواب ندیم میگن عجب آدمهایی هستند؟ تا رسیدیم دم ماشین زنگ زدند و گفتند ما منتظرین نه نداریم باید بیاین و ما تو رو دروایسی قبول کردیم .

آماده شدیم و ۷ راه افتادیم ترافیک شب جمعه رو بگو برای اولین بار ذوقیدم که اینقدر ترافیکه آخه دوست داشتم دیرتر برسیم . به بابائی گفتم آخه ما که کسی رو نمیشناسیم بریم بشینیم الکی کله تکون بدیم و نیشمون رو باز کنیم که چی بشه . البته خونواده خونگرم و خوبی بودند خوش اخلاق و مهمون نواز . ولی خوب من اصلا حوصله مهمون بازی رو نداشتم دوست داشتم یه بالش بهم بدن یه گوشه ولو شم .

وای وای گل پسری کلافه ام کرده بود از وقتی فهمید می ریم مهمونی همش غر می زد برای چی بریم من دوست ندارم . میخوام خونه باشیم ووووو. اونجا هم همش غر زد مامان بریم دیگه . گفتم بذار شام بیارن بعدمیگه خوب اگه شام نخوریم نمیشه ؟خونه خودمون میخوریم ( آخه نه اینکه هم صحبت نداشت کلافه شد هر چقدر سعی میکردند سرشو گرم کنند فایده نداشت) تا شام خوردیم میگه خوب شام که خوردیم بریم دیگه بعد دخترشون سیدی شرک ۲ رو براش گذاشت و سرگرم شد .  وقتی گفتم بریم میگه مامان من که خسته نیستم شما چطور ؟ اگه برا من میگی من خسته نیستم (دوست داشت تا آخرشو ببینه) گفتم مامان برات میخرم بریم حالا . و این شد که سیدی رو دادندبرای خودش بشه . پسرشون هم سن منه ولی انواع و اقسام کارتونها رو داره و نگاه میکنه. اومدیم خونه و البته گل پسری تو ماشین خوابش برد. خوب اینم از پنج شنبه. البته بگم عصرش خاله زنگ زد که بابائی و خانعمو و عمو حسین اومدند تهران آخه حسین آقا شنبه پرواز داشت و میخواست بره . و این یعنی اینکه من گوش به زنگ مهمون باشم . زنگ زدم بابا و گفت خونه یکی از دوستانه و فردا میان خونمون . زنگ زدم دائی حجت و دعوتشون کردم . به عمو سیروس هم زنگ زدم که گفت کشیکه و نمیتونه بیاد .

جمعه: ۶ صبح بیدار شدم و دست به کار شدم برنامه ام این بود : ژله هفت رنگ که مامان هستی جون درست کرده بود و قولشو به پسری دادم درست کنم (که البته به مهمونها نرسید و به موقع آماده نشد)

قورمه سبزی - فسنجان -سوپ - مرغ و سیب زمینی و بادمجان - باقالی پلو با گوشت - سالاد ماکارون - سالاد فصل - که البته به باقالی پلو هم نرسیدم

بابا بزرگ زنگ زد و گفت که یکساعت دیگه میان و من هنوز کارهام مونده بود بابائی و گل پسری رو بسیج کردم و به امورات رسیدیم . مهمونها ۱۱ اومدند بابا یزرگ و خانعمو و عموحسین( سالی یکبار میاد ایران و یکماه میمونه شنبه پرواز داشت و باید می رفت ) و داماد داماد بهناز . که جز بابایزرگ بقیه اول باری بود که خونمون می اومدند و من دوست داشتم پذیرائیم مفصل باشه . دائی حجت هم دم ظهر اومد . خدارو شکر غذاهام خوب شده بود . ساعت ۲ هم باید میرفتند عیادت یکی و بعدش هم احتمالا می رفتند چهارراه استانبول برای فروشگاه صنایع دستی که من تا حالا نرفتم و فقط تعریفشو شنیدم و فقط جمعه ها هستش . خلاصه اونا هم رفتند و آشپزخونه رو مرتب کردیم و ساعت ۴ گرفتم خوابیدم تا ۵:۳۰ دقیقه و طبق وظیفه با عزم پولادین سایرین روهم بیدار کردم بله جمعه هم گذشت و بنده در حسرت یک خواب اساسی ماندمامشب هم همه خونه دائی حجت هستیم . خاله بازیه دیگه چه میشه کرد .

راستی در جواب اون عزیزی که لطف کردند و توی پست قبلی پیشنها ددادند  یکی رو بیارم گل پسری پیشش بمونه تا ظهر باید بگم، گل پسری اداره من رو خیلی دوست داره و از هر ترفندی استفاده میکنه تا بیاد پیشم اگر هم یه روز زود برم خونه و بگم مریم جون بیاردش خونه ، توراه وقتی میبینه مسیر عوض میشه میگه چرا منو میبری خونه میخوام برم اداره مامان . وقتی خاله میگه مامی خونه است میاد بالا وو میگه مامان برای چی اومدی خونه هان ؟ضمن اینکه ما یک همسایه ای داریم که خونه داره و دختر بزرگ هم داره و تا حالا چند بار پیشنهاد داده که نگهش داره ولی گل پسری زیر بار نمیره . بابت صبحانه هم قبلا خیلی مقید بودم که بهش بدم بعد بره مهد ولی میبینم به زور میخوره و از طرفی هم توی مهد کامل بهشون صبحانه میدن منم کوتاه اومدم هرچند وجدانم در عذابه ، بهر حال عزیزم از محبتتون ممنونم که به فکر بودین.

حالا بریم سراغ عکسها:

گل پسری تو تله کابین ُ : برف رو که دید کمی نیشش باز شد . فدای اون نگاهت بشم من.

 آدم برفی رو حال میکنید؟

 اینجام برای ذرت و اون پرچمها غر میزنه

 اینجا خوشحاله که داره میره بالا ولی....

 اینجا گیر کرده و نمیتونه بیاد پائین ُ تورو خداقیافه اش رو ببینید

 تانیروی امداد به دادش رسید- نیشش باز شد

عملیات  نجات موفقیت آمیز بود

فدای اون خنده هات شم من

این همون دستکش بوکسه که روی بافتنی گذاشتم تا یخ نکنی

اینهم حسن ختام قضیه - با اینکه کم کم بینی ات هم راه افتاد ولی بازم راضی نبودی برگردیم

***اگه پراکنده گوئی کردم و بد نوشتم منو ببخش .هم خواستم همه چیز رو بنویسم و هم اینکه عجله داشتم شد این .

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 9:28  توسط مامانی  | 

درد دل مامانی

عزیزکم  خوششگلم پسرک شیرین زبونم که لحظه ای بدون تو نمیتونم بمونم . بدون تو دنیا برام هیچه . چند روزیه سرم خیلی شلوغه از وقتی همکارم ( بابای کسری ) با تصمیمات غلط و بی برنامه روسا جابجاشد و رفت واحد دیگه ، کارها رو سرم آوار شده امروز هم که خاله مهتاب هم نیست و از هر طرف برام کار میرسه این فوریه اون آنی اون یکی محرمانه ووووو . سردرد شدیدی گرفتم دوسه روزه که صبحها به زور بیدار میشم همش میگم بزار تا ظهر میخوابم بعد میرم سرکار ولی بعد پشیمون میشم . استخونام درد میکنه چشمام میسوزه نمیدونم شاید دارم سرما میخورم .

 دیگه برنامه هر روزم شده این: ۷ صبح بیدار میشم گل پسری رو با هزار ترفند و بازی بیدار کنم و حاضرش کنم ( قبلا یه لیوان شیر اقلا میخوردی و میرفتی ولی الان همونش هم نمیخوری میگی دوست نداری تو این ساعت بخوری با اینکه بهتون صبحانه میدن ولی دوست ندارم گشنه بری چند روزه که فقط یه دونه خرما به زور بهت میدم و میری مهد)

۷:۳۰ مریم جون میاد دنبالت و مامانی رو میبوسی و دست تکون میدی و میری . منم تا انتهای کوچه رفتنت رو با بغض دنبال میکنم و میام اداره .

۳:۳۰ دقیقه عصر مریم جون شمارومیاره اداره و از مهدت و کارهایی که کردی با هیجان برام تعریف میکنی و من با جون و دل بهت گوش میدم . بعد میوه یا غذا( ترجیح میدی غذاباشه کباب - قورمه - قیمه ) ، بعدش بازی با کامپیوتر ( معمولا سیستم خاله مهتاب اگر خودش نباشه و زود رفته باشه خونه) تایپ کردن و نقاشی رو خیلی دوست داری . بعد میری پیش عموتقی ( یکی از همکارام  ) و سر به سر هم میزارید تا اینکه بابایی ۵ میاد دنبالت و دوباره از مامی جدا میشی . و من تا ۶:۱۵ و گاهی اوقات بخصوص این روزها بعد از ۷ میام خونه .

این برنامه مامی از ۷ صبح تا ۷ عصر بود . بعد که بیام خونه شام و بازی با پسرطلای خودم وکشتی شما و بابائی و لالا.میدونم برنامه خسته کننده ای هستش .البته تمام سعیم رو میکنم تا پنج شنبه جمعه که پیشتم جبران کنم .

 اینهمه حرف زدم تا بگم عزیز مامان اگر گاهی تندی کردم اگه بد اخلاقی کردم و ناراحتت کردم منو ببخشی چون این روزها زود از کوره در میرم . میدونم که مامی رو درک میکنی عزیزکم همیشه تو قلب منی .

دیروز برام شعر قاشق چنگال رو خوندی چقدر هم خندیدم متن شعرت اینه :

قاشق وووووووووووووووووووووووووچنگاااااااااال

ماهمه پیرو قاشق چنگالیم                بر صف سفره ها حمله میبریم

کوغذا کوغذاکوغذای ما                         کوسالاد کوسالاد کوسالاد ما

مرگ بر بادمجان    درود بر فسنجان   نوکرتیم کباب جان( لطفا با آهنگ و ریتم مخصوص خودش بخونید

امیدوارم درست خونده باشم .(یه بیتی هم خاله مهربون گفته:دلمون ضعف رفت حوصلمون سر رفت      ولی کجای شعر باشه نمیدونم )

یه شعر دیگه درمورد درس دوزیستان : قورباغه:

قور و قور و قورقورباغه      چه رنگ و روئی داره   خونه اش کجاست تو باغه    یا که تو آب میخوابه

مگس رو شکارش میکنه        ببین چیکارش میکنه

پی نوشت: دوشب پیش  الکی بهونه میگرفتی و بد اخلاقی میکردی منم که خسته بودم و سر درد شدیدی داشتم سرت داد کشیدم بعد الکی زدم زیر گریه ( برای اینکه دلت به رحم بیاد اینکار رو میکنم که جواب هم میده )  . شما هم پیش دستی کردی و زودی راپورتم رو به بابا دادی که مامی دعوام کرده بابایی گفت حتما اذیتش کردی برو عذر خواهی کن و آشتی کن شما هم که بدتر از خودم کله شق ( دقیقا به خودم رفتی این مورد رو ) گفتی من که قهر نکردم اون دعوام کرد . بعد من رفتم پیش بابایی ( چنین مواقعی بابایی مثلا قاضیه بین ما) و با گریه الکی که بیشتر شبیه خنده بود و هی فرت و فرت دادن بینی بیچاره ، گفتم بابا درسته بچه دل مامانش رو بشکونه مگه من چیکار کردم الان میرم دعا میکنم خدا بهم یه بچه خوب بده اصلا من دیگه مامانی نیستم . بابایی فرصت طلب هم گفت آره بگو یه حمید بده امیررضا دوست داره ( ای نامرد آدم فروش ) گفتم نه منظورم یه پسر ۵ ساله است تازه با یه سرویس جدا بره مهد دوست ندارم با بچه های بد بره مهد .( منو ببخش مامانی ) ( تو تمام مکالمات همش دوروبرم بودی و با اینکه دلت میخواست عذرخواهی کنی  ولی اینکار رو نمیکردی ای کله شق) وقتی نماز میخوندم روبروم نشستی و نیگام میکردی بعد از نماز گفتم خدایا یه پسر خوب بهم بده که دلمو نشکونه و دوستم داشته باشه و ... شما هم که انگار خطر رو حس کردی عین برق گرفته ها گفتی خیلی خوب ببخشید و من نشنیده گرفتم و شروع کردم به تسبیح زدن گفتی ببخشید خوب ببخشید مامان باتوام ببخشید بعد بوسم کردی . دلم برات سوخت خیلی از کار خودم ناراحت بودم . بغلت کردم و دعای خودم رو پس گرفتم و گفتم خدایا پسر به این خوبی دارم به یه مامانی که بچه نداره بده من که امیررضای گل دارم و حسابی قربون صدقه همدیگه رفتیم.منو ببخش مامان دوست نداشتم اینجوری برخورد کنم میدونم با اون دل کوچیکت فکر کردی مامی واقعا همچین دعائی کرده ولی مامانی همش فیلم بود من یه تار موی تورو با دنیائی عوض نمیکنم از اینکه برای چند دقیقه احساس کردی من دیگه دوستت ندارم منو ببخش.

*** در حین گریه های دروغین من وقتی رفتم آشپزخونه اومدی گفتی تو که داشتی گریه میکردی چرا گریه نمیکنی پس ( قیافه ات دقیقا همینجوری بود) گفتم قرار نیست تا ابد گریه کنم اشکام تموم شدرفتی پیش بابائی میگی بابا مامان منو میبینه الکی گریه میکنه میره اونور ساکت میشه

 الان ساعت ۵:۴۵ دقیقه است بابائی تو ترافیک مونده و هنوز نیومده .گل پسری گشنه اش شده و داره عدس پلو میخوره ، یکی از همکارای قسمت دیگه اومده و اسم و فامیلش رو ازش پرسیده و رفت . تا رفت غذا پرید تو گلوی بچه ام خدایا اااااا هیچی نمیگم

**ساعت ۶:۵ دقیقه بابایی زنگ زد که گل پسری رو ببره ولی پسری گفته بابایی توروخدا نیا دنبالم میخوام با مامانی بیام شما خودت برو خونه . نتیجه این شد که الان جفتشون تو اتاقم نشستند تا کارم تموم شه

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 14:23  توسط مامانی  | 

شیرین زبونیهای گل پسری

خوشگلم دیشب یه کارتی دستت بود که روش نوشته شده بود عالی گفتی مامان این نوشته علی . گفتم نه یه الف اضافه داره میشه عالی. داشتی از روش مینوشتی که بابایی باهات صحبت میکرد گفتی بابائی اینقدر حرف نزن حواسم پرت میشه نمیبینی داشتم مینویسیدم گفتم چی ؟گفتی منظورم اینه که نوشته میکردم ما رو میگی مردیم از خنده . خلاصه مطلب اینکه هرکاری کردی نتونستی واژه درستش رو بکار ببری . گفتم مامانی باید بگی مینوشتم . خودت هم خنده ات گرفته بود و مدام میگفتی مامان من چی گفتم.؟

 جمعه رو کامل تو خونه بودیم دیشب گفتم بچه ها بریم بیرون قدم بزنیم بدنم خشک شد از بس تو خونه موندم؟

گل پسری : مگه حموم نبودیم بریم بیرون سرما میخوریم

مامانی : اون صبح بود .  الان مشکلی نداره.

گل پسری :ببین بابائی اگه من از درسم عقب بمونم چی . ژیمناستیک ، زبان ، کامپیوتر نقاشی و....

بابائی: حال کردی منطق رو . بچه ام عقب می افته از کارهاش.

مامانی : حالا با نیم ساعت پیاده روی شما اینهمه از زندگی عقب می افتی؟ .

گل پسری : خوب اگه سرما بخورم بعدش باید خونه بمونم . بعدش هم از همه درسهام عقب میمونم

مامانی: نخواستیم بابا اصلا خودم میرم .

گل پسری : خوب اصلا بریم بیرون مگه چی میشه ؟ بابا بیا ماهم بریم دیگه خوب لباس گرم میپوشم سرما نخوریم باشه( اگه معنی حزب باد رو نمیدونید بیاموزید)

مامانی:فدای پسر نازم بشم من . حالا خوبه پدر پسر مایل نبودن بعد یکساعت دلشون نمیومد برگردیم خونه .

پنج شنبه با بابایی و گل پسری رفتیم تره باری و سبزی قورمه خریدم و داشتیم بابابایی سبزی پاک میکردیم که رئیس بابایی زنگ زد و گفت دستور اومده همه باید بیاین اداره . بابایی هم آماده شد که بره و من غرغر که برای چی گوشی رو برداشتی ؟ یه روز تعطیل نمیتونیم خونه بمونیم ؟وبعدش کلی سفارش و .... که مواظب باش و از ساختمون بیرون نیا و ... . تازه بابایی که رفت من موندم و اینهمه سبزیو تا غروب پدرم در اومد. هر نیم ساعت هم تماس بابایی و کنترل امور . دلم شور میزد حال بدی داشتم تا بالاخره بابایی ساعت ۹ شب تشریف فرما شد و بنده غرغر که پدرم دراومد تا سبزیها رو پاک کردم . بابایی گفت خوب میذاشتی من میومدم گفتم از کجا میدونستم شب میای گفتم شاید صبح بیای . بهرحال کلی برای ۴ کیلو سبزی منت بار بابایی بیچاره کردم . واقعا گاهی این روسا چه کارها که نمیکنند .روز تعطیلمونو خراب کردند. حالا مگه چه خبر بود؟ تازه اگرهم خبری باشه بابایی چه کاره بید؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 11:24  توسط مامانی  | 

عکس یلدا

عزیز مامان خیلی دوست داشتم برای اولین یلدایی که خونه هستیم حسابی بترکونیم ولی از طرفی محرم بود و دلم نمیومد و از طرفی مامان خاله مهتاب که حسابی ذهنم رو مشغول کرده و دل و دماغ برام نذاشته بود . ولی چه کنم که بهت قول داده بودم دیروز که خاله مهتاب اومد اداره گفتم برام فال بگیره. گفت نیتت چیه گفتم مرددم آخه محرمه اونم حافظ رو باز کرد و خلاصه اش این شد که مجوز داد مراسم بگیریم .البته مراسم که چه عرض کنم تا ۶ اداره بودم کلی کار سرم ریخته بود بابایی اومد ادارمون و با هم رفتیم خونه تازه دست به کار شدم شما هم که کچلم کردی هی گفتی مامان چی شد کی یلدا میگیریم و..... عجله عجله به کارائی کردم هندونه هام ناقص شد جراح خوبی نبودم زیادی ازش برداشتم ( آی اگه من جراح بینی بودم هیچی ازش نمیموند ) بذار عکسهاشو بذارم فقط بهم نخندی مامان در عرض یکساعت همه اینکارها رو کردم میوه بشور لبو و شلغم بپز آجیلا رو آماده کن میزو بچین هندونه خربزه و سیبو تزئین کن و ژله وای وای این ژله ماجراها داره وقتی ظرفشو برگردوندم قالبش در نیومد و وا رفت منم توی یه کاسه ریختم و گوشه میز گذاشتم موقع عکس حواست نبود و ظرف برگشت و شلوارت و میز و .. رو کثیف کردی فعلا بریم سراغ عکس تا بقیه باشه بعد:

 

 الهی قربونت که من عاشق این نگاهتم.

 سفره یلدامو حال کردین ، البته هندونه یک کم ناقص الخلقه شده مثلا قرار بود به دستور گل پسری نهنگ بشه که دهنش زیادی گشاد شدهخربزه هم طرحش کج و معوج شده و زیادی گوشتش رفته ، (جراحی رو داشته باش)

ولی خدائیش برنجک و گندمکم خوب در اومد که پسری هم همش از اونا خورد

اون سیبو حال میکنین ، امیررضا اول دستشو خورد و سیبشو گذاشت برای ما.

اگه گفتین رو سفره یلدامون چی کم بود؟یه مورد اساسی که بعد از عکس و همه کار یادمون اومد و اولین کار رو آخر انجام دادیم.

بله حافظمی بینید تورو خدا عجله عجله آخرش میشه این ، حالا خدا رو شکر که بالاخره یادم اومد و یه تفالی زدیم که بعدا عین شعرشو برات میذارم گلم . آخه اولش شما فال گرفتی بعد من و بعدش بابایی که شرمنده عکس ازت نگرفتم.

           این همون ژله پر ماجراست ولی مزه اش عالی بود حیف که گل پسری روش نشست

بابایی مهربون خسته نباشید دستت درد نکنه که زحمت خریدا با شما بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 9:5  توسط مامانی  | 

شب یلدا نزدیکه

عزیزم امسال اولین سالیه که شب یلدا خونه خودمونیم البته فقط خودمون.همش دارم از دور و اطراف عکس و دستور جمع میکنم تا یه سفره رویائی و زیبا درست کنم . تا حالا شونصد تا پرینت گرفتم برای تزئین هندونه و .... هر چند بعید میدونم بتونم درست بیارم . فکر کنم باید ۵۰ تا هندونه بخرم تا یکیش درست در بیاد . برای مهدتون گفتند ۱۰ تا اناردون کنم و بدم ببری برای شب یلداتون . دیروز کلی انار خریدم و وقتی داشتم دون میکردم گفتی مامان ده تا ( ده برات عدد زیادیه)رو چه جوری میخوای تنهایی دون کنی بذار کمکت کنم گفتم نه قربونت لباست لک میشه خودم تمومش میکنم.

برای شب یلدا قرار شد ژله انار درست کنم کلی انار گرفتم الان به لطف عزیزی فهمیدم انارم باید ترش باشه تا مزه اش خوب شه . حالا موندم با اینهمه انار چه کنم . تازه باید بیفتم دنبال انار ترش .

دیروز که از مهد اومدی ادارمون کلی آتیش سوزوندی منم که کلی کار سرم ریخته بود . شما زیر میزم داشتی شیطنت میکردی که یهو کامپیوترم خاموش شد منو میگی رو به انفجار بودم حساب کن وسط یه کار خفن . عصبانی شدم گفتم چیکار کردی برای چی کامپیوترم رو خاموش کردی گفتی من کاری نکردم دست نزدم گفتم پس چی شد و شما هم بغض کردی . بعد همکارم گفت شما هم سیستمت خاموش شد ؟ منو میگی دلم میخواست زمین باز شه و برم توش . البته در کمال پرروئی به روی خودم نیاوردم . سرتو به کاری گرم کردم و غیر مستقیم از دلت در آوردم فدات شم منو ببخش آخه این روزها سرم خیلی شلوغه و زود از کوره در میرم . بعد گفتم بمون الان میام بعد رئیسم اومد اتاقم و گفت مامانی کو گفتی رفت وضو بگیره تازه کامپیوترش هم خاموش شد رئیسم گفت شما خاموشش کردی ؟شمابعد رئیسم اومده میگه گناه داره صداتو شنیدم چرا دعواش کردی سیستم هممون خاموش شد گفتم تقصیر شماست دیگه هی کار میریزید سرم منم پسرمو دعوا کردم الان وجدان درد گرفتم.

بعد که بابائی اومد و رفتید . نیم ساعت بعدش برق اضطراری ساختمون هم  قطع شد و دریغ از یه چراغ قوه . که بنده با چراغ قوه موبایلم به دادشون رسیدمو همگی بسوی منزل رهسپار شدم خوب دیگه اینم توفیق اجباری البته برای رئیسم چون سابقه نداشت ۶ بره خونه حداقل تا ۸ باید میموند .شما هم بابابایی رفتیدآرایشگاه و موهاتو کوتاه کردی  . قربون اون صورتت که بعد سلمانی یه کوچولو شده بود .

 

مامانی،  الان خاله مهتاب زنگ زده و گفت مامانش تو سی سی یو بستری شده ، ظاهرا قرار بود برای کلیه عکس بگیره به موادش حساسیت داشته تشنج میکنه . الهی بمیرم خیلی ناراحت بود مامانش برام عین مامان خودم عزیزه . امیدوارم هرچی زودتر حالش خوب شه خدایا تو رو به این ایام عزیز قسمت میدم زودتر شفا پیدا کنه و چشمان نگرانی رو از غصه نجات بده آمین .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 9:31  توسط مامانی  | 

اداره امام

امروز که سرویست اومد یک کم طول کشید تا بیام تا اینکه خاله مریم زنگ زد و گفت پسرتو نمیخوای با خودم ببرم گفتم وای بچه ام و... گفتم اگه دیرته بذارش نگهبانی میام ( نگهبان با پسرم جوره فکر نکن چه مامانیه؟) مریم جون گفت نه منتظر میمونم خودت بیای . بدو اومدم دیدم خاله از خنده ریسه رفته میگم چی شده ؟ میخنده میگه عکس رهبر که رو سردر اداره تون هست بچه ها میگن نیگاه کنین امام خامنه ای هم اداره اش اینجاست . الهی فدای شما فینگیلیها بشم که ذهنتون کجاها میره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 16:30  توسط مامانی  | 

حاجی خورون - سحر و امیر

مامان خاله الهام از مکه اومده بود و ما شنبه برای تالار دعوت بودیم .

چهارشنبه :

عزیزم ماقراره شنبه بریم تالار حاجی خورون . امیررضا: مامان تالار کجاست؟

مامانی:عزیزم اینهمه رفتیم میز و صندلی چیدند میری شام میخوری و میای مثل اوندفعه ای که برای همسایه پائینی رفتیم یا برای ....

امیررضا : آهان مثل رستورانه ، شام چی میدن من دوست دارم پیتزا سفارش بدم

مامانی : نه پسرم سفارشی نیست چند تا مدل غذاست که برای همه یکیه .

امیررضا: حالا چی میدن شام چی میخوریم ( حالا نه اینکه چقدر غذاخورهستی از اون لحاظ)

پنج شنبه :

امیررضا : مامان خوش بحالمون که میریم ؟ مامان اسمش چی بود .... آهان تالار .راستی مامان بابائی چرا نمیاد

مامانی :آخه بابایی کسی رو نمیشناسه بقیه همکارام شوهراشون نمیان بابا سختشه

امیررضا : خوب بیاد با ما بشینه   

نمیشه مامانی مختلط نیست

مامان شام چی میدن خوش میگذره ؟بعد در گوش مامانی : بابایی دلش بسوزه ما میریم بهمون خوش میگذره بابایی تنهاست تو خونه

جمعه :

مامانی شنبه بریم تالار چیکار میکنیم چی میخوریم چرا بابا نمیاد چراباباهای دیگه نمیان و و و و

مامانی :خوب تقصیر خودمه، آخه آدم حسابی چند روز قبل که به بچه نمیگن اینجوری رو اعصابت راه بره .حالا داشته باشید روز ولیمه ، ساعت ۷:۳۰ رسیدیم تالار ، خاله زهره طاها رو آورده بود . نشستیم گل پسری یه دونه شیرینی برداشت و خورد . یه نارنگی پوست کند و داد به مامان . هر چی گفتم چی میخوری گفت هیچی . بعد مدام میپرسید پس کی شام میدن خسته شدم . ساعت ۹ شام دادند سلف سرویس بود گفتم شما بشین تا یه وقت تو اون جمعیت با فرهنگ خوش دست و پا یه وقت خدایی نکرده له نشی ،من برات میارم شما هم با اکراه پذیرفتی . یه بشقایب برای جفتمون غذا کشیدم و شما نشون به اون نشون که چهار روز مخ مبارک بنده رو خوردی که شام چی میدن دو تا قاشق شوید باقالی خوردی و بعدش مامانی سیر شدم دیگه نمیخورم آخه فدات بشم که چقدر پر خوری یه وقت چش نخوری مامان . نوشابه هم که اصلا نمیخوری دوتا که آوردم گفتی اینا چیه گفتم اگه دوست داشتی بخور یه لیموناد لب زدی و بدت اومد گفتی این چیه دهنم سوخت . حالا طاهای فسقلی ( ۳ سالشه) فرت و فرت نوشابه میخورد گفتی مامان من که اصلا نمیخورم ، آفرین مامانی نوشابه خوب نیست . طاها هم که بدتر از جنابعالی میگفت من فقط برنج سفید میخوام .

وقتی اومدیم خونه گفتی بابایی جات خالی ، کباب خوردیم ( چقدر هم خوردی) ولی من نوشابه نخوردم طاها همش نوشابه میخورد و از سیر تا پیاز رو برای بابا تعریف کردی.

شب جمعه هم که همکارای بابایی ( عمو محسن و عمو احمد با خانواده هاشون )قرار بود بیان خونمون ، تو آشپزخونه بودم اومدی دیدی دارم مرغو درست می کنم گفتی مامان  یه چیز دیگه درست کن شاید سحر نخورهمن که میخورم بخاطر سحر میگم شاید دوست نداشته باشه. گفتم نه مامان سحر باید یاد بگیره هر غذایی آوردن بخوره گفتی آره مامان من که یاد گرفتم ( تو که راست میگی فسقلی من که میدونم برای خودت میگی ) گفتم مامانی غذاهای دیگه هم هست قورمه سبزی و سالاد ماکارون هم هست گفتی آخ جون من عاشق اینا هستم راستی مامان من همه اسباب بازیهامو به سحر میدم . وقتی هم اومدن بعد از اینکه یخ سحر باز شد رفتید اتاقت ، امیر هم که اولین دندونش دراومده بود همش بیقراری میکرد . بابایی رفت انباری و تابت رو آورد تا امیر رو آرومش کنیم که شما و سحر مجالش ندادید و هیچکدوم حاضر نبودید از تاب بگذرید ( حالا خوبه تو انباری داشت خاک میخورد و تحویلش نمی گرفتی )  همش هم تو نخ امیر کوچولو بودی و میگفتی مامان خیلی بامزه است خاله ها هم میگفتند دیگه وقتشه باید یکی دیگه بیاری البته بعد اینکه اونا رفتند شستشوی مغزیت دادم و منصرفت کردم به این ترتیب :

مامانی : امیررضا جون نی نی خوبه ؟ دوست داری بخریم ؟

امیررضا : آره مامان خیلی بامزه است :

مامانی : جیغ میزنه ، اذیتت میکنه وسایلتو برمیداره ، همش آویزون ماست و......

امیررضا : اشکالی نداره مامان منم مواظبشم

مامانی:چه جوری ببرمش مهد هم شمارو آماده کنم هم حمید کوچولورو( نی نی فرضی )

امیررضا: من که باسرویسم میرم مهد حمید کوچولو رو با خودت ببر مهد اداره تون

مامانی : وقتی عصر سرویس میارتت من چه جوری هم شمارو بردارم هم حمید رو

امیررضا: برو حمید رو از مهد بگیر بعد بدو بدو بیا دم در منو تحویل بگیر

مامانی:خوب عزیزم اینجوری خسته میشم پاهام درد میگیره مریض میشم لاغر میشم دلت میاد

امیررضا: مامان اصلا ولش کن نی نی نمیخواد بخریم با نی نی های دیگه بازی میکنم تو هم خسته نمیشی . آره دیگه مامانم کمرش درد میاددیگه .

مامانی:

بابایی:( آخه بابایی هم بدش نمیاد و فکر کرده گل پسرش حریف مامی میشه )

 

مامانی رو شلوارش یه سیب زمینی میکروسکوپی داره گل پسری میگه مامان نیگاه کن شلوارت پاره است . دوساعت بعد که بابایی میاد میره پیشش و میگه بابابابا مامی خجالت نمیکشه شلوارش پاره است بابایی وقتی بابایی موضوع رو میگه گفتم شما پدر و پسر باید خجالت بکشید برام نمی خرید چیکار کنم ندارمبرگشته به بابایی میگه الکی میگه بابایی همش میره برای خودش لباسای گرون گرون میخره میگه ندارم اینهمه شلوار داره اونوقت این پاره رو می پوشه بابایی هم که خوشش اومده میگه آره بابا اینهمه راه میره میخره اونوقت اینو می پوشه آبرومون رفت و .... پدر و پسر هی گفتند و گفتند و گفتند و یه مثقال آبروی مامانی بخاطر این سیب زمینی قینگیلی که با چشم مسلح دیده نمیشد به باد فنا رفت.( بچه هم بچه های قدیم تو رو خدا ما بچه بودیم اینجوری بودیم . تازه فکر کنم این شیطون بلا بزرگ شه به دوستاش نگه این مامانمه ممکنه بگه خدمتکارمونه مگه نه)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 11:47  توسط مامانی  | 

جشن غدیر

 
چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند     بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی     آن را به محبت علی بخشیدند

روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جـلــــــــی     گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت     گفتمش چون حـك نمودم روی قلبم یا علی
 
بازم مثل همیشه مامانی دیر از راه میرسه و همه چیز با تاخیره ، بهرحال ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است ، عید ولایت و امامت رو به همه عزیزان تبریک میگم .
اما بریم سراغ تعطیلات :از وقتی رفتیم خونه همش میگفتی مامان ۴ روز تعطیلم همش میخوابیم() چقدر هم شما میخوابی). این تعطیلات تقریبا همش خونه بودیم بجز یکشنبه که برای جشن کودک و نوجوان رفتیم استادیوم سازمان آب که گل پسری از چهارشنبه مدام میگفت مامان یکشنبه زود بیدارم کن بریم جشن یادت نره ها ، حالا هرچی میگم مامانی جشن غروبه کو گوش شنوا.
وای که چه ذوق و شوقی داشتی ، چهار و نیم راه افتادیم توی راه همش میگفتی یه وقت شروع نشه ، کی میرسیم .... سر کوچه یه گربه فینیلی دیدیم که روی یه پراید نشسته بود اصلا هم جنب نمیخورد رفتی پیشش و گفتی سلام پیشی ناناز خوبی .
رسیدیم استادیوم ، وای چه جمعیتی ، سانس اول تموم شده بود و ملت ریخته بودند بیرون ، از همون دری که میومدن بیرون ماهم باید میرفتیم تو ، یه صف طولانی که اون سرش ناپیدا تازه باید بلیط میگرفتیم و دوباره توی یه صف بزرگ برای رفتن توی ورزشگاه ، قربون برنامه ریزیشون که اصلا حرف نداشت ، کم کم داشت بارون میگرفت که ملت بافرهنگ ماهم از گوشه کنار میومدن جلوی صف ، خوب دیگه لابد ماهایی که توی صف بودیم احیانا آدم نبودیم یا اینکه بارون و سرما فقط برای اونا بود. بگذریم رفتیم توسالن .برنامه هم با اجرای آرش خدا کرمی شروع شد بعدش خاله قاصدک اومد و بعد هم عمو نیما که پنگول ( اگه درست گفته باشم ) رو نیاورده بود و به جاش یه عروسک پسر بچه اومده بود ، از ورودمونو بلیط گرفتن و نور پردازیش که اصلا نمیشد درست و حسابی عکس و فیلم گرفت و صدای خیلی بلند و گوشخراشش که بگذریم ( بگو چی مونده حالا) جشن بدی نبود البته عزیز مامان کلی لذت برد و میگفت مامان هرروزه جشنش ، نه مامانی جشن به مناسبت غدیره میره تا سال بعد. پرحرفی نکنم بریم سراغ عکسها که البته اگه بد شد تقصیر مامانی نیستش .
 
 
 
این همون پیشی خوشگله نانازه
 
 
 
این پسر خوشگله مامان که معرف حضوره.        این هم عمو نیما و اون پسر شیطونه
 
عمو نیما
قاصدک هم اونقدر عکسش بد شد که نمی ارزه اینجا بذارم. ضمنا مامانی سیستم بازی در میاره نمیتونم آپلود کنم . یه سری عکس از شطرنجت بابابایی هست که بعدا میزارم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 18:49  توسط مامانی  | 

عید قربان

امیررضا: قرار شد برا تعطیلات آخر هفته بریم شمال منم کلی خوشحال بودم و چهارشنبه با بابایی رفتم اداره اش و عصری راه افتادیم پنج شنبه بارون گرفته بود شدید ، عموی مامانی که از خارج اومده بود خونه مادرجون دعوت بود من و علی و فاضله و الهه و زهره کلی آتیش سوزوندیم . اونا رفتند پائین تو حیاط ولی مامانی نمیذاشت من برم ،اون که میدونه من بالاخره میرم حالا چرا مخالفت میکنه نمیدونم بهر حال کلی حرصش دادم همش میگفت سرده سرما میخوری اما کو گوش شنوا.

وقت ناهار که شد و سفره انداختن من و علی و عاصف یه جا نشستیم و عین یه مرد غذامونو خوردیم مامانی کلی کیف کرد میگفت فینگیلیها رو ببین چه قشنگ کنار هم نشستند غذا میخورن ( آخه همیشه باید دنبالم بدوه تا بهم غذا بده). شب موقع خواب گفتم مامانی ، منو ببخش گفت برای چی گفتم آخه امروز اذیتت کردم و به حرفت گوش ندادم و رفتم بیرون آخه شیطون گولم زده بودمامانی کلی ذوقید و بوسم کرد و گفت اشکالی نداره ولی تکرار نشه.

فرداش که شد مامانی گفت بریم خانه حاجی ، من گفتم نه میخوام با علی بازی کنم و کولی بازی درآوردم و گفتم توهم نرو مامانی گفت من میرم میای بیا ، کلی گریه کردم و با عصبانیت گفتم امروز گاو شدی نمیفهمی من نمیام ( لطفا با سانسور بخونید ) مامان بیچاره جلو جمع کلی خجالت کشید و اینجوری شد نمیدونم این حرف از کجا آوردم . مامانی باهام قهر کرد و منم مادرجون و خاله و فاضله و همه رو واسطه کردم باهام آشتی کنه ولی فایده نداشت . علی گفت برو بگو معذرت میخوام ولی آخه من همین دیشب بهش قول دادم که پسر خوبی باشم بالاخره غرورم رو شکستم و عذرخواهی کردم . ولی با مامانی نرفتم خونه حاجی . مامان خودش رفت

عصر هم اومدیم تهران .

راستی از همه عزیزانی که لطف کردن و عید رو تبریک گفتن همینجا تشکر میکنم امیدوارم همیشه و هرروز براتون عید باشه مامانی سرش شلوغه و وقت نکرد بیاد آپم کنه . یک کم اعصابش خرده سر بسرش نذارید

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 17:36  توسط مامانی  | 

من و چند روز گذشته

گلکم منو ببخش که خیلی دیر اومدم کلی درگیری کاری و خستگی فکری داشتم ، الان اومدم جبران کنم البته تا جائی که ذهنم یاری کنه.

امیررضا گشنه اش میشه و زودتر شامشو شروع میکنه و در حین خوردن برنجش رو فرش میریزه . بابایی میگه مواظب باش همشو ریختی و گل پسری بهش برمیخوره و بغض میکنه . مامانی میاد کمکش و بهش غذا میده ولی عزیز مامان چشاش پر اشکه و با بغض غذا میخوره.

مامانی : چیزی نشده عزیزم چرا ناراحتی؟

امیررضا:آخه بابایی منو دعواکرد ( و بغضش بیشتر میشه) 

مامانی :نه پسرم بابایی دعوات نکرد فقط گفت حواستو جمع کن الان هم نمازش تموم شد میاد بوست میکنه

بابایی میاد و گل پسری رو بغل میکنه و معذرت میخواد و توضیح میده که من دعوات نکردم.

دوساعت بعدامیررضابا لب و لوچه آویزون: مامان بابایی چرا منو دعوا کرد ؟

مامانی: عزیزم من که گفتم بابایی دعوات نکرد آخه اون که چیزی نگفت بعدشم بوست کرد و معذرت خواست ......و این ماجرا تا روز بعد ادامه داشت.

نکته تربیتی:( اینم از عوارض اصلا دعوا نکردنه که برای کار نکرده باید شصت بار عذرخواهی کنی و توضیح بدی . تورو خدا یک کم بچه هاتونو دعوا کنید که آب بندی شن و مشکل ما رو نداشته باشید)

امیررضا و مامانی در حال شطرنج ، مامانی یه سر میره آشپزخونه و گل پسری پشت سرش میاد و از تو کابینت شکلات برمیداره، بعد ادامه بازی . امیررضا میاد حرف بزنه شکلات میپره تو گلوش و سرفه ، ترسیده بودم و محکم به پشتش میزدم و هم زمان صداش میکردم خوبی خوب شدی ، نفسش نمیومد هر چی از صبح خورده بود بالا آورده بود الا شکلات لعنتی رو . دستم رو دور شکمش حلقه کردم و فشار دادم حالش خوب شد . خدارو شکر به خیر گذشت . همزمان با این کارها همش صداش می کردم امیررضا مامان خوبی نفست اومد؟ و اون طفلک که فهمیده بود ترسیدم سرشو تکون میداد و میگفت آره . الهی بمیرم برات مامانی ،همون شب بعد از شام سرش خورد به اپن آشپزخونه و من که دیگه قاطی بودم بغلش کردم و گفتم مامانی آخه چرا مواظب نیستی ،چرا اینقدر به خودت ضربه میزنی؟و آقا من نگفتم و شیطون گفت آقا زد زیر گریه که چرا دعوام کردی . حالا بیا توضیح بده که بابا دعوات نکردم براخودت ناراحتم که دردت اومد ( برگردیم به همون نکته تربیتی بالا).

امیررضا: مامان چرا دخترا با ما دوست نمیشن؟

مامانی :خوب نشن مامان تو هم باهاشون دوست نشو یه خرده کلاس بذار خودشون بیان سراغت

امیررضا:نه مامان هستی و زهرا و طناز و ... باهام دوستن ولی سارا با من دوست نیست

مامانی : عیب نداره مامان با اونائی که دوستی بازی کن بقیه رو ولش کن خودشون میان باهات دوست میشن (عجب دوره زمونه ایه خوب مامان یک کم سنگین باش دیگه )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 17:20  توسط مامانی  | 

یک شب قشنگ

سلام امروز میخوام خودم از خودم بنویسم آخه دیروز مامانی کلی تایپید و هرکاری کرد ثبت نشد و اونم عصبانی شد و ادامه ندادپس من میگم ، از کجا بگم آهان از شنبه میگم که از مهد رفتم اداره مامانی و بعدش بابایی اومد دنبالمون و باهم رفتیم زمین فوتبال اداره رو که خیلی وقته قولشو بهم دادند رو ببینیم وااااای چه زمین گنده ای بود من تا حالا ندیده بودم اندازه استادیوم آزادی بود هر چی توش بدوبدو میکردم به دروازه اش نرسیدم دروازه ای داشت به این گندگی بیست تا نی نی قد منم میرفتند وایسن بازهم گل میخوردن ، البته توپ نداشتم و الکی شوت میکردم

 بعدش رفتیم خونه و بنده سفارش سیب زمینی دادم مامی گفت چون پریشب یه کوچولو تب داشتی می ترسم برات خوب نباشه ( حالا معلوم هم نیست تب بوده باشه الکی حساسن و صفحه میزارن برام  )ما که گوشمون بدهکار نبود بایدفرزند سالاریمو ثابت میکردم girl_cray2.gifو بالاخره تسلیم شد. جاتون خالی سیب زمینی خوردم و بابایی یواشکی ناخنک می زد انگار من نمی بینم منم گفتم مامان بازم میخوام بیچاره مامی بازم درست کرد و کنارش هویچو خلالی کرد و برام سرخ کرد که جاتون خالی نوش جون کردم و در عوض شام نخوردم و دل مامانی رو شکوندم خوب سیر بودم چیکار کنم . بعد مامی گفت وسایلتو جمع کن ببر اتاقت ( هرشب همینو میگه خوب یه حرفو که صد بار نمیزنن ) گفتم نه نمیبرم مامان گفت نمیبری گفتم نه گفت نمیبری گفتم نه مامی دنبالم کرد و منم دفرار آخرش گیرم آورد و کلی قلقلکم داد و بوسم کرد گفت حالا چی گفتم بازم نه دوباره قلقلکم داد از خنده روده بر شدمقهقهه آخرش تسلیم شدم و جمعشون کردم به شرطی که دوباره شوخی کنیم ( همون قلقلک بازی ) مامی گفت اول مسواک چون کرما تو دهنت رژه میرن و دهنت خوشبو نیست مسواک زدم و اومدم دیدم ای دل غافل مامان نیست هرچی گشتم پیدا نکردم از بابائی پرسیدم یواشکی گفت پشت گلدونه . پیداش کردم و مامان گفت قبول نیست بابایی بهت رسوند خوب به من چه که بابام آدم فروشه بعدش کلی قلقلک بازی و مامان گفت دیر وقته بخواب زود بیدارشی منم گوش نکردم و این شد که صبح دیر بیدار شدم و اخمو و خواب آلو رفتم مهد . تازه به خاله مریم سلام هم نکردم خوب مگه چیه خوابم میومد. امروز هم قراره مامانی بیاد مهد و عکسام رو انتخاب کنه تا برام چاپ کنند .خوب تعریف کردم مگه نه ؟

حالا بقیه اش رو مامانی میگه :

گلکم دیشب یه بازی جدید کشف کردیم قرار شد همدیگه رو ببوسیم و از رو شدتش بگیم چقدر همدیگه رو دوست داریم محکم بغلت کردم و یه بوس آبدار از اون لپای نازت گرفتم گفتم چقدر شد گفتی هزار تا . بعد شما بوسم کردی گفتی چقدر گقتم یه دنیا بعد فشارت دادم و محکم محکم بوست کردم گفتی پونصد هزار تا و همینجور ادامه دادیم تا نوبت من شد گفتم چقدر گفتی هزار و سیصد و پونصد هزار و ملیون دلار( فکر کنم یه واحد جدید شمارش باشه که شما ابداع کردی گلم.)

دیروز هم که اومدی اداره پشت کامپیوتر نشستی و یه چیزایی رو تایپ کردی کلمات مامان بابا امیررضا و بلبل رو میتونی تایپ کنی و جای حروفشو بلدی . از حروف انگلیسی هم چند تایی رو بلدی . همه اعداد رو هم بلدی و تایپ میکنی و سر آخر من بیچاره باید برات پرینتش رو بگیرم و با خودت ببری خونه . بعد که از نوشتن کلماتی که بلدی خسته میشی یه سری کلمات الکی مینویسی و گیر میدی که بخون چی نوشتم هر چی میگم بی معنیه و  فقط توالی حروفه گوشت بدهکار نیست که نیست

به چی فکر میکنی عزیزم

گلکم در حال تایپ کردن ، قربون اون ژستت برم من

اینام همون کلماتی که من بدبخت باید برات میخوندم

گلکم یه وقت مثل مامانی کارمند نشی ، ایشالله پشت میز ریاست بشینی گلم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:52  توسط مامانی  | 

کادوی خاله

گلکم امروز بعد از مهد اومدی اداره و از تئاتری که رفتی برام تعریف کردی که خیلی بهت خوش گذشته بود، بعد خاله مهتاب بهت یه کادوی خوشگل داد و بازش کردی یه دفتر نقاشی اسپایدر و پاستل میکی موس . دستش درد نکنه

 

بعد برات چایی آوردیم خوردی و بابایی رفتی خونه.

بفرمائید چایی

اینم دوتا نقاشی خوشگل از گل پسری :

بادکنک رو با دستما کاغذی توشو پر کردی       اینم من و بابایی هستیم بابایی موهاش سیخ سیخی و فشنه و داره شیر میخوره مامانی هم داره با گوشیش حرف میزنه ( چه تفسیر قشنگی ) اون قصر رو خاله کشیده شما رنگ کردی اون کلبه رو خودت کشیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 18:16  توسط مامانی  | 

رفتیم مهد قبلی

گلکم دیروزکه مریم جون شما رو آورد اداره ، با هم رفتیم مهد قبلیت تا دوستاتو ببینی اول آرمان رو دیدیم چقدر ذوق کردید اومد جلو و گفت امیررضا امیررضا اومده و با هم بازی کردین بعدش پانیذ و ستاره و سروش رو هم دیدی مامان پانیذ میگفت چه خوب کردی آوردیش همش سراغشو میگیره میگه امیررضا چرا نمیاد کلی باهم آتیش سوزوندین و بهتون خوش گذشت . سراغ آراد رو گرفتی که بهت گفتم اونم مثل شما یه مهد دیگه میره . خاله ها میگفتند چرا نمیاریش آخه شما به مهد جدیدت عادت کردی و من میدونم برات خیلی سخته دوباره یه تغییر دیگه برات ایجاد شه خودت هم مهدتو دوست داری . ازت پرسیدم دوست داری دوباره برگردی اینجا گفتی نه مامان مهد خودم خوبه فقط بازم منو بیار دوستامو ببینم منم قول دادم ماهی یکبار بیای و دوستات رو ببینی . موقع برگشتن گفتی مامان چقدر بهم خوش گذشت . بچه ها همه عاشق من شدن مگه نه ( نوشابه بدم خدمتتون ) . خوشحالم بهت خوش گذشت مامانی وای که چقدر دنیاتون کوچیک و قشنگه .

 

شب هم طبق قرار قبلی بردیمت رستوران ، البته نه اون همیشگی رفتیم جای دیگه که بهت جایزه هم ندادند و شما دلخور شدی تا اومدی بشینی چونه ات خورد به میز و حسابی دردت گرفت و بلند بلند گریه کردی همه نگامون میکردند خوب بچه است نیگاه داره بوست کردم و آرومت کردم موقع برگشت گفتی مامان نیایم دیگه اینجا جایزه نمیدن میزش هم بده دردم آورد الهی قربونت بشم چشم دیگه نمیایم اینجا . بمیرم برات که بهت خوش نگذشت و خوشی روزت از دماغت بیرون اومد اومدیم خونه اسپند دود کردم برات و لالا

البته بگم توماشین خوابیدی و وقتی رسیدیم گفتی من خسته ام بابایی بغلت کرد تا اومدیم اتاق چشاتو باز کردی و خندیدی و تا دوساعت بعدشم نخوابیدی ای ناقلا سواری میخواستی هان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 9:12  توسط مامانی  | 

رفتیم شمال

سلام مامانی صبحت بخیر البته نمیدونم کی اینو میخونی صبح ظهر عصر بهرحال وقتت بخیر .

میخوام از یکشنبه بگم صبح اومدم اداره و شما مثل همیشه رفتی مهد . بابایی زنگ زده بود که حاج خانوم عصر عملش میکنن و دکترا گفتند احتمال برگشتش کمه چون قلبش ناراحته ممکنه تحمل عمل رو نداشته باشه . گفتم پس ما هم میایم مرخصی گرفتم رفتم خونه ساکهامونو بستم و اومدیم شمارو برداشتیم و به اتفاق عمو جواد رفتیم . بیمارستان که رسیدیم هنوز عمل رو شروع نکرده بودند برای شما اسباب بازی خریدم و خاله شمارو برد که نبرمت بیمارستان . رفتیم پیش حاج خانوم حالش بد نبود همه اومده بودند عموهات عمه هات و دخترعمو و پسرعمو و ... همه هم نگران . همه چیز بوی مرگ گرفته بود وقتی بردنش اتاق عمل برای آخرین بار از حاج آقا رضایت گرفتند و دوباره امضا گرفتند و با هم صحبت کردند و اومدند بیرون بابایی و عمو گریه میکردند همچنین عمه هات و بقیه . نمیدونم چرا ماها همیشه اونی که بالاست رو یادمون میره و به حرف بنده هاش همه چیز رو تموم شده میبینیم انگار یادمون میره عمر دست یکی دیگه است بهر حال دست به دعا شدیم و قرآن و راز و نیاز ، تا اون ساعتهای لعنتی گذشت انگار همه منتظر یه خبر بد بودند انتظار به سر اومد و دکتر اومد و گفت عملش خوب بوده و تا اینجا حالش خوبه همه خوشحال شدند آوردنش بیرون که ببرند سی سی یو ، به هوش بود با هاش خداحافظی کردیم و اومدیم

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

توراه ماشینمون پنچر شد، یه خیابون خیلی تاریک و خلوت . عمو جواد زنگ زد آژانس که ماروببره و خودش بعد بیاد ولی از راننده خواستیم کمک کنه چرخشو عوض کردند و دوباره راه افتادیم .بعد شنیدیم ماشین عموحجت که حاج آقا و بقیه توش بودند هم توراه خراب شد که یکی اومد کمکشون و همونجا درست کردند( نمیدونم حکمتش چی بوده ) .اومدم خونه مادرجون و شمارو برداشتم و رفتیم خونه حاج آقا .فرداش هم آوردنش بخش و حالش نسبتا خوب بود که دیشب ما برگشتیم تهران و الان که مینویسم شما توی مهدی و روز اسباب بازیته.

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

امروز هم که اومدم اداره از همکارا شنیدم پسر ۲۵ ساله یکی از اساتید هیات علمی به علت آنفلوآنزای نوع آ فوت کرده ُ دلم گرقت خدایا همه کوچولوهامونو در پناه خودت نگهدار . بار الها همه مریضا رو شفا بده و هیچ کس رو گرفتار بیمارستان و ... نکن . آمین

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 9:23  توسط مامانی  | 

من و گل پسری در روز تعطیل

 

 حاج خانم بیمارستان بستری شده بود بابایی رفته بود شمال . امیررضا گوشی رو بر میداره با بابایی صحبت کنه :

امیررضا :بابایی کجایی ، کی میای ، خیلی خوب باشه ، کار نداری خدافظ

یکساعت بعد امیررضا : بابا کجائی ؟ نه منظورم کدوم خیابونی ، خیلی خوب کارنداری . کی  میای هان ؟ ساعت چند میرسی خیلی خوب خدافظ و این ماجرا تا اومدن بابایی ادامه دارد.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

گل پسری پیش خاله میشینه و میگه برات شعر بخونم خاله : آره بخون . اسمت چیه پیازچه فامیلیت چیه تربچه چند تا بچه داری به توچه و بعد قاه قاه میخنده

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
عصر مامانی میخواد بخوابه

امیررضا: مامان تا کی میخوابیم

مامانی : تا ساعت ۴ یک کم استراحت کنیم زودی بیدار میشیم .

امیررضا : بیدار شیم شبه  ؟   مامانی : نه مامان

امیررضا : من خوابم ببره میری ؟   مامانی : نه پسرم پیشت هستم

امیررضا: چشاتو نبند حالا یک کم صحبت کنیم    مامانی : یک کم بخوابم مامان خسته ام بیدار شیم بازی کنیم

امیررضا :بهم آب میدی مامانی بلند شه و آب بیاره و اون فقط لب تر میکنه حالا بخواب مامانی

امیررضا:مامان جیش دارم    مامانی : خودت برو پسرم زود بیا و پسری میره سراغ خاله و من جیش دارم و خاله رو بلندش میکنه

مامانی: پس کجایی تو   الان میام مامان

امیررضا : مامان بازم جیش دارم    مامانی:و این ماجرا تا ۴ ادامه دارد و مامانی در خواب و بیداری . تازه چشاش گرم میشه که گل پسری بالا سرش مامان پاشو ساعت ۴ شد دیگه نخوابیم . آخه پسر خوب مگه شما خوابیدی که حالا بیدار شی. و مامانی با سردرد بیدار میشود.

 

سکانس بعدی فوتبال :

امیررضا : مامانی این دروازه منه من باکاشی زوما هستم شوت کن بگیرم

مامانی توپو میندازه امیررضا الکی شیرجه میره و تو پ رو میگیره . میگه مامان حرکتو داشتی . حال کردی چه حرکتی پیاده کردم بله گل پسریه دیگه چه میشه کرد.

سانس بعدی شام:

مامانی شام چی داریم ، آش داریم . کاش پیتزا داشتیم ولی حیف که موادشو نداریم.خاله : دیگه چی دوست داری ؟ ماکارونی دوست دارم ساندویچ مرغ هم خوبه . قورمه سبزی هم دوست دارم اصلاهمه چیز بجز آش ( همه اینا رومقدمه گفتی که اینو بگو  ناقلا) مامانی : شما که دیشب آشتو تا ته خوردی . امیررضا: خوب مجبور شدم بخورم من که نمیخواستم بخورم مجبورم کردی ( ای بخشکی شانس هی ) و در آخر گل پسری قورمه سبزی میل فرمود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 10:56  توسط مامانی  | 

عکسهای مهد

 

عزیز مامان دیروز که از مهد اومدی دوتا عکس هم با خودت آورده بودی . زنگ زدی اداره و گفتی مامان برام دوتا قاب عکس بخر میخوام عکسهامو قاب کنم گفتم مامانی باشه سرفرصت باهم میریم بخریم . از پشت تلفن میگفتی مامانی ببین این همون خروسیه که کاردستی درست کردیم میبینی؟ گفتم آره مامان چقدر خوشگل شده آفرین. (آخه پسر خوب من پشت تلفن چه جوری ببینم )

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


برای برگه مسواکت که همه رو پر کرده بودی هم خاله بهت جایزه داد . البته یک شبش رو چون حالت خوب نبود با اجازه مامانی مسواک نزدی و خوابیدی .

این همون جدول مسواکه که هر شب باید رو رنگ میکردی

عزیزم وقت کردم عکسهاتم میذارم .وقتی هم اومدم خونه گفتی پول عکسم رو بده ببرم . گفتم باشه حالا میدم وقتی هم بابا اومد گفتی بابا شش تا دوهزار تومنی بده ببرم پول عکسم بدم پولو گذاشتم تو  کیفت .صبح هم که از خواب بیدار شدی ناراحت گفتی خوب بابا شش تا دوهزار تومنی بدین ببرم ، مامانی من که گذاشتم تو کیفت .دیگه چند بار قربونت .

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 14:0  توسط مامانی  | 

ماجرای شروین و توتک

mlas.irmlas.irmlas.irmlas.irmlas.irmlas.irmlas.irmlas.ir

گلکم پنج شنبه صبح بابایزرگ اومد خونمون و میخواست بره شمال که باهم رفتیم شما تو ماشین همش خواب بودی ، وقتی رسیدیم شما یه توپ برداشتی و تو خونه فوتبال میکردی . هروقت میریم اونجا انگار از زندان آزادت کردند سالنشون هم که بزرگه و جون میده برای توپ بازی شما. جمعه هم عروسی رفتیم و همش میگفتی مامان شام کی میدن بعداز شام هم گفتی عروسی تموم شد حالا باید بریم کی میریم خونه و ... . یه توتک تخم مرغی هم داشتی که قایمش کردی و رفتی ولی شروین دیده بود و در غیاب شما برداشت و بازش کرد وقتی اومدی و دیدی عصبانی شدی و گفتی کی اینو باز کرد  منهم بی اطلاع بعد گفتی مامان شروین برداشته خیلی بی تربیته و کلی حرص خوردی ، تو مراسم هم دیدیش و ازش پرسیدی و اومدی پیشم گفتی مامان دیدی گفتم کار اینه بیا خودت بپرس ( از عصبانیت رو به انفجار بودی )گفتم مامان حالا بچه است ولش کن گفتی نه خیلی بی تربیته بدون اجازه برداشته همشم خراب کرده . دیشب هم ماجرارو برای بابایی تعریف کردی و این ماجرای شروین و توتک  همچنان ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:12  توسط مامانی  | 

پیتزا خورون من

امیررضا :دیروز که با بابایی رفتم خونه زنگ زدم اداره مامانی و گفتم مامانی شام چی میذاری مامانی هم گفت هرچی تو بگی گلم منم که قند تو دلم آب شده بود گفتم برام پیتزا بذار مامانی حسابی جا خورد چون فکرشو نمیکرد من اینو بخوام آخه شب قبلش گفته بود من موادشو ندارم تموم شده ، بازم همونا رو گفت که تموم کردیم باید بریم بخریم ولی من که زیر بار نرفتم گفتم خوب اومدنی هم میتونی بخری نباید که بری شهروند بخری . مامانی گفت آخه من خسته ام زنگ بزن بیارن گفتم نه تو باید درست کنی از اون گنده ها که درست میکردی بعدشم اخوی راد ( دکترمه )گفته غذای بیرون نخور. بالاخره از من اصرار و از مامان بیچاره ام انکار . یک کم گریه هم کردم ( الکی بودا میخواستم نازمو بخرن ) اصلا هم یه قطره اشک نیومد ولی همونش هم کارساز بود آخرش مامی تسلیم شد و اومدنی با دست پر اومد و منم کمکش کردم اگه من نبودم که تنهایی نمیتونست حسابی خسته شدم و جاتون خالی یه پیتزای مشتی خوردیم . اینم بگما مامانم کلک زده خمیرش یک کم شل شده یود که چون پودر خمیر تموم شد مامانم یواشکی پودر سوخاری ریخت که درست شه گفتم مامان چرا این رنگی شده بد مزه میشه؟  مامانی گفت نه خوشمزه تر هم میشه هرکاری میکردم و حرفی که میزدم بابایی میخندید آخرش عصبانی شدم گفتم چرا هی میخندی مسخره ام میکنی بعد بابایی گفت نه چون حرفا ت بامزه است خوشم میاد من که باور نکردم بعد مامانی برام توضیح داد که ما چون دوستت دارم و عاشقتیم برای حرفای قشنگت میخندیم منم قبول کردم و گفتم منم عاشق پیتزام از تو دنیا فقط پیتزا دوست دارم مامانم یه کلک دیگه هم زد و اصلا سوسیس و کالباس نذاشت همش گوشت و قارچ و .. گفتم اینا چیه گفت پیتزا مخصوص که دوست داری . حالا انگار من نمیدونم مخصوص همش سوسیس و کالباس داره حالا عیبی نداره منم سکوت کردم و اونا فکر کردن من باورم شده من که میدونم مخصوص اینجوری نیست . عکس هم نشد بگیریم چون من حسابشو رسیدم و به عکس نکشید .تازه امروز صبح هم گفتم من گشنمه مامان هم ذوق کرد و گفت الان بهت صبحانه میدم گفتم نه منظورم پیتزاست بیچاره مامانم مگه نه، حالا اینا رو بذارید کنا ر غرزدنام برای سرویس که چرا نمیاد اونم از ساعت 7 تا 7:30 فکر کنم مامانم اینجوری بود خوب نی نی ام دیگه چیکار کنم نارم هم خریدار داره

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 9:2  توسط مامانی  | 

با سرویس میرم

گلکم شما یکماهه که عصرها با سرویس میری و صبحها بابایی میبردت ، گفتیم عادت کنی بعد کلا با سرویس بری دوشب پیش بابایی صحبت میکردیم گفتم دیگه فکر  کنم بتونه صبحها هم با مریم جون بره باهاش صحبت کنیم و راضیش کنیم که مانمیرسیم ببریمش ، گلکم خیلی جدی اومدی و گفتی مامان برای چی منو بابابایی میبره من میخوام با خاله ام برم مارو میگی اینجوری (پس ما یکماه برای کی داشتیم حرص و جوش میزدیم که آقا بچه است گناه داره طفلک با والدین گرامیش نمیره مهد ،  چه جوری بهش بگیم بابایی هرروز دیر میره اداره و.... )-خلاصه مجبورم کردی به مریم جون زنگ بزنم و قرار صبح رو بذارم البته گفتم از شنبه . که دیروز اونقدر گله کردی که قرار شد امروز صبح بیاد دنبالت و شما از ساعت ۷ روی اعصاب اینجانب راه رفتی که پس چرا نمیاد چرانمیاد چرااااااتا ساعت هفت و نیم که خاله اومد و شما با چه ذوقی رفتی مامانیو بوسیدی و رفتی الهی فدات بشم که  درکمون میکنی قرررربونت بشم من


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 8:34  توسط مامانی  | 

مطالب قدیمی‌تر